تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
به حمد الله حرام‌زادهء منافق در ميانشان نيست . شما اسم اعظم را نشان داده مردم را از فيض آن بازنگذاريد . » پس صحيفه را به حضار بنمود . از دور ديدم شكل ذو الفقارى هم بود . گفت : « قيمت هريك از اين هديه‌هاى گرانبها از خراج عالمى افزون است ولى من هر يكى را به هزار تومان خواهم فروخت . » رفيقش گفت : « نه ، حاجى درويش زياد است ! همهء مردم استطاعت آن را ندارند . بايد فيض مولا عام باشد » . لهذا از هزار تومان ، به پانصد ، و از پانصد ، به صد تومان ، و از صد تا يك تومان و به تدريج هديهء آن در دو شاهى پول سياه قرار گرفت . و اين كاغذهاى الوان را نيز تماما فروخت و تعهد مىكرد كه « هركس اين دعا را داشته باشد تا آخر سال قرض‌هايش ادا مىشود و زيارت حج و ساير اماكن متبركه نصيبش خواهد شد و گذشته از اين‌ها هرگونه حاجت شرعى در دل دارد برآورده مىشود . و در هر خانه كه اين دعا محفوظ باشد ، فرشتگان صبح و شام به زيارت آن خانه مىآيند و اگر در كفن خود پيچند ، در خانهء قبر ملائكه غلاظ و شداد از او روى برمىگردانند . » بارى اين ديو سيرتان درويش صورت ، هم عوام بيچاره را دو سه ساعت در زير آفتاب از كسب و كارشان بازگذاشتند و هم آن‌چه از نقد بر خودشان لازم بود از دستشان گرفتند . دلم به حال آن مردمان ساده‌دل خيلى سوخت . با خود مىگفتم « سبحان الله ، عجب عالمى است ! عجبا بزرگان اين مملكت همه كور و كرند يا اين‌كه معنى حكومت را نمىدانند . مقصود از تشكيل حكومت به جز از اين نيست كه بيچاره عوام را از تسلط اين‌گونه غولان باديهء شرارت محافظت نمايند . » خلاصه ، باز دردهاى كهنه‌ام تازه شد . گفتم : « يوسف عمو ، بس است ! از سياحت اين‌جا هم سير شديم ، برويم منزل ! » رفته و پس از نماز و خوردن شام خوابيده صبح برخاستيم . به عزم سياحت شهر اروميه سوار شده رانديم به سمت كنار درياچهء اروميه . طول و عرض اين راه همه باغات انگور و ساير ميوه‌هاى سردرختى است و همه‌جا دهات بزرگ معتبر از هر سوى نمايان است . در اثناى راه ، از يك طرف جمعيتى به ازدحام مىآيند . چون نزديك شدند ديديم سربازند و پس از تحقيق معلوم شد كه فوج مراغه است از تبريز مرخص نموده‌اند . چاپاردار [ چارپادار ] گفت : « آقا هرگاه قدرى دور تر برويم بهتر است . زيرا كه سربازان