كاروانسرايى كه مخصوص مسافرين است حجرهاى گرفته منزل كرديم . بعد از اداى نماز و صرف چايى با يوسف عمو به گردش رفتيم . اين قصبه بازار و چارسوى دارد ، اما كاروانسراى براى اقامت تجار نيست . از بازار بيرون شديم . هرچند اين قصبه از مضافات « مراغه » به شمار مىرود اما جاى بزرگ و قصبهء معتبرى است . خانهها تماما از خشت خام ساخته شده ديوارها همه « گل مهره » است . بناى سنگى ابدا ديده نمىشود . اسباب ثروت و معيشت اهالى آنجا نيز مانند مراغه از باغات ميوه و خشكبار است . اما آب جارى هيچ ندارند ، تمامى باغات را از چاهها آبيارى مىكنند . ولى مردمانش كاركن و اندكى قانعاند ، مسرف و تلفكننده نيستند . گويا درستكار هم هستند ، زيرا كه در ميانشان ورشكستگى و افلاس ديده نشده است . با اينكه اهالى غالبا بىسواد و جاهلاند باز به اخلاقشان فساد راه نيافته مردمآزار و شرير نيستند . خصوصا به صفات پسنديدهء مهماننوازى و غريبدوستى متصفاند .
هرچند كه در خارج ايران از اوصاف حميدهء مردى و تقوى و حب وطن رضوان جايگاه آقا على قاضى تفصيلها شنيده بودم ، در اينجا نيز همه مردم را از او راضى ديده در ذكر نام نيك آن عالم همهء اهالى يكزبان بودند ؛ از جمله نقل مىكردند كه در فساد و عصيان شيخ عبيد الله - كه خدايش با عبيد الله ابن زياد محشور گرداند ! - هرگاه اين شخص بزرگوار نبودى ، اكراد بدنهاد - كه تابع آن شيخ گمراه بدنژاد بودند - اين قصبه را نيز مانند « مياندواب » خراب نموده سكنه را طعمهء شمشير بيداد مىكردند . شكر خدا را كه اين مرد غيرتمند مردم را به دفاع آن زمرهء شياطين - كه به كثرت مور و ملخ بودند - تشويق نموده خود نيز مردانه كوشيد تا آن بلا را مانع از دخول به قصبه شد . خدايش با حضرت پيغمبر و اولاد امجاد آن نبى رحمت محشور فرماياد ! شنيدم از جانب دولت در پاداش اين خدمت به لقب « سيف العلما » ملقب گشت . در ايران تنها همين يك لقب را صاحب آن سزاوار بود و بس . در آذربايجان ، يكى از علماى ملت را نيز مىدانيم كه بر خلاف اين عالم غيرتمند حركت كرده ابواب شهر بزرگى را بىهيچ مدافعهاى به روى دشمن باز نمود . اين فتح الباب به روى دشمن و آن سد الابواب و مدافعه از اين دو نفر ، به روزگاران در صحايف تواريخ خوانده خواهد شد ، اما اين يكى به نيكنامى و آن ديگرى به بدنامى .
بارى ، پس از اندكى گشت و گذار به منزل برگشتيم . در حين عبور از ميدان ديدم انبوهى از مردم در يكجا گرد آمده به آواز بلند « يا على » مىگويند .
گفتم : « يوسف عمو برويم آن طرف ببينيم چه خبر است . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٧٢