تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
پيش‌تر رفته ديديم جمع كثيرى از مردم بازارى و دهاتى حلقه‌وار نشسته جمعى نيز پشت‌سر ايشان ايستاده‌اند و در ميان حلقه دو نفر درويش و دو سه تن بچه درويش مشغول بعض اذكار و اورادند . يكى از آن درويشان گفت : « هركس « يا على » سوم را از اين بلندتر گويد مولام على در خانهء قبر مونس او باشد . » خودش دست به دهان گذاشته ، به صوت جلى نعره زد « يا على ! » تمام مردم نيز - كه قريب به دويست نفر بودند - به تقليد و تبعيت او به يكباره نعرهء يا على كشيدند . بعد از آن ديدم درويش از زير عباى خود دو سه جعبه بيرون آورده از يك طرف به خواندن افسون و از طرف ديگر به باز كردن سر جعبه‌ها مشغول شد . هى مارهاى سرخ و سياه رنگارنگ بود كه از جعبه بيرون مىريخت و به نغمات گوناگون مترنم بوده مىگفت : « افسون خواندم بيا بيرون ، به عشق حيدر صفدر . حلوا ، حلوا مار ، مار گرزه مار . » خيلى از اين قبيل سخنان بىسروبن چندان گفت كه دهنش كف كرد و در آن اثنا يك بار به مردم گفت كه « همه دست‌ها را بلند كنيد ! » تماما اطاعت كرده دست‌ها را بالا بردند ، حتى من و يوسف عمو هم دست‌ها را بلند كرديم . پس از خواندن بعض دعاها گفت : « همه دست‌ها را به جيب ببريد ! » همه تبعيت كردند ، ما نيز . باز قدرى دعا كرده گفت : « هرچه به دستتان آمد بيندازيد ، به معركهء مولا ! » كه ديدم هى پول سياه است ، نيم‌شاهى و يكشاهى ، مثل باران از چهار طرف به ميان حلقه مىبارد . من هم نيم‌قرانى انداختم . ديدم يوسف عمو مىخندد ولى يك عباسى هم خودش انداخت . مردكهء قلندر اين عوام الناس را چنان ترسانيده است كه ما فوق آن را تصور نمىتوان كرد . عوام چنان گمان مىبرند كه اگر به گفتهء آن عمل نكنند و پول ندهند ، در دنيا و آخرت راستگار نخواهند شد . بعد از جمع‌آورى پول زيادى بدين نقش و رنگ ، باز از گريبان مردم دست برنداشته به قدر يك‌صد ورق كاغذ الوان مطبوع كه بعض اشكال و ادعيه در آن‌ها نوشته شده بود بيرون آورده و گفت : « اين اسم اعظم است ، ولد الزنا نمىتواند ببيند . اين يكى از خواص اسم اعظم است ، هركس برود بىشبهه حرام‌زاده است و نشان نمىدهم مگر به حلال‌زاده . » بيچاره عوام هم از ترس آن‌كه مردم حرام‌زاده نگويند ، هيچ‌يك از معركه روى برنتافتند . بچه‌درويش از آن ميان گفت : « قلندر ! اينان همه شيعهء خلص و محبان آل پيغمبرند .