نمىخواهند از آن نقطه كه ايستادهاند قدمى بالاتر گذارند . تنپرورى ، بيعارى در تمامى رگ و ريشهء ابدانشان جاى گرفته ؛ يك برادر به سبب ابتلاى ناخوشى جذام از خانه و لانه دور ، برادر ديگر در كنار رودخانه با ديگران در عيش و سرور ؛ جمعى هم مبتلاى درد بىدردمان ترياككشى شدهاند كه بدتر از جذام است ؛ از معنى « حب الوطن من الايمان » همگى بىخبر ؛ برخى نيز كه فى الجمله چيزى به گوششان رفته عنوان عرفان بر خود بسته به گوشهاى نشستهاند ، كلام بزرگان دين مبين را - كه محض نصيحت عامه و فهميدن و كار بستن عمومى فرمودهاند - به تأويلات پيچاپيچ متصوفانه ، كه مايهء خرابى همهء كارهاى معيشت عمومى است ، برخاسته مىگويند : « اى بابا ! مقصود از وطن اين وطن صورى نيست . « آن وطن مصر و عراق و شام نيست / آن وطن شهرى است كورا نام نيست . » غرض وطن معنوى يعنى آخرت است . » حال آنكه كج فهميدهاند و كج مىگويند . پيغمبر بزرگوار ما - عليه السلام - براى حفظ و حب وطن اخروى درع به تن مبارك خود راست نمىفرمود و شمشير به كمر مقدس خود نمىبست و در روز فتح مكه آن خطابهء مقدس را كه معنى « حب الوطن من الايمان » بود به وطن اخروى خطاب نمىفرمود . به خداى واحد قسم كه به همان فضاى مكه و در و ديوار مكه - كه وطن اصلى و مسقط الرأس حضرت نبوت پناهى بود - خطاب مىفرمود كه خود از بيانات الهام آياتش علايم مسرت خاطر اقدس آن راهنماى كل پديدار است و سزاوار چنان است كه مسلمانان غيرتمند پاكدين معنى « حب الوطن » را از آن سرچشمهء فيوضات خداوندى بياموزند و بدانند وطنى كه به حب آن مأموريم همانا خاك پاكى است كه در آن به عرصهء وجود آمدهايم و حفظ و حب همان فضا و در و ديوار گلين آن - كه مسكن عيال و اولاد و ناموس ما و مدفن نياكان ما و محل نشو و نماى ما است - بر ما واجب و فرض عين است .
اجمال سياحت مراغه
مجملى از تفصيل وضع اين مملكت گفته شد . از قرارى كه معلوم است ، در ممالك ايران « به هر كجا كه روى آسمان همين رنگ است » . در هيچجا ، از ترقيات تجارتى و اتفاق به اجراى كارهاى سودمند به حال ملك و ملت و حب وطن و هموطنان اثرى نيست . سكنهء اين شهر نيز از وضيع و شريف و قوى و ضعيف از هرگونه عوالم ترقى و تمدن بىخبرند .
« مردهاند ولى زنده ، زندهاند ولى مرده »
بارى ، قريب به ظهر از آنجا به سوى « بناب » حركت نموده عصرى بدانجا رسيديم . در