بيعارى بر خود مىباليد و اين يكى را لذت مىشماريد . حيف ، صد حيف ! »
يكى از آن ميان سربرآورد و گفت : « مهمان ، برادر ، مجلس را افسرده مكن ! »
سايرين دندان افشرده لب مىگزيدند . من هم خود را ضبط كرده لب از آن مقوله فرو بستم و متشكرم از اينكه پاى كوتك به ميان نيامد . سر صحبت را برگردانديم . نزديك به غروب بود كه ديدم به يكبار سر ديگهاى پلو و چلو از هر سو بازگشت ، صداى كفگيرها از ساحل يمين و يسار رودخانه به فلك بلند شد . صداى مهيب جريان آب رودخانهء بدان بزرگى ناشنيده ماند . طول اين تفرجگاه تقريبا دو ميل مسافت است كه مردم شهر پهلو به پهلو نشسته بودند . از دو طرف سفرهها گشوده گشت . هر دستهاى به سر سفرهء خود نشسته به خوردن مشغول شدند . پس از برچيده شدن سفرهها ، هركس به طرفى كشيده قدرى به غروب مانده به تدريج صفوف تفرجكنندگان متفرق شده دسته به دسته روى به جانب شهر گذاشتند . ما نيز راه منزل خودمان را پيش گرفتيم . پس از رسيدن به منزل ، تحقيق كرديم كه مردم شهر از ديرگاهى اين عادت را داشتهاند . به سبب محدود بودن فكر و خيالاتشان ابدا به توسيع دايرهء تجارت مملكت خودشان نكوشيده عمرشان را بدينگونه غفلت بهسر مىبرند ، بلكه همگى از روز پنجشنبه به تدارك تفرج روز جمعه مشغولاند . اينها همه علامت بيكارى و بىخبرى است . روزهاى شنبه نيز كارشان به صحبت تفرج روز جمعه مىگذرد كه « فلان دسته چنين آمد و چنان رفت . فلان كس هم در آنجا بود . ما چلو با فلان خورش پخته بوديم ، آنان تنها پلو داشتند . »
فرداى آن ، طرف ظهرى به مسجد جمعه - كه در حوالى كاروانسرا و نزديك به منزل ما بود - رفتيم كه نماز را در آنجا بخوانيم . اين مسجد دور تا دورش همه مدرسهء طلابنشين و در ميان صحن چشمهء آب صافى است . تجديد وضو كرده داخل مسجد شديم . ديدم در يك طرف آن مسجد عالى ، خربزه انبار كردهاند . از مشاهدهء آن حال چشمم تيره شد . به سوى ديگر نگاه كرده ديدم دو نفر نشستهاند . پيش آمده از يكى پرسيدم : « عمو ! اين خربزهها مال كيست ؟ »
گفت : « از من است . »
پرسيدمش : « اين دكان از كيست ؟ »
گفت : « مؤمن ! مگر نمىبينى اينجا مسجد است نه دكان ؟ وانگهى دكان بدين پايه بزرگى كجا ديده شده است ؟ »
گفتم : « مسجد از كيست ؟ »
گفت : « مسجد مال كسى نتواند شد . خانهء خداست . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٦٦