مسافرين صدقه مىطلبند . گذرانشان از اين ممر است . »
مرا از شنيدن اين ماجرا دل به حالشان سوخته بىاختيار گريهام دست داد .
جلودار گفت : مگر در كنار اردبيل از اينان نديدى ؟
گفتم : « نه » .
گفت : « آنجا هم از امثال اينان خيلى هستند . »
اوقاتم بسيار تلخ شد . اين نخستين غم بود كه در ورود به شهر مراغه ما را پيشواز نمود . خلاصه ، از آنجا گذشته به اندكى فاصله به دم دروازه شهر رسيديم . در شهر قلعهاى نيز ديده مىشد .
به جلودار گفتم : « امروز از امثال اين قلعه و دروازه براى هيچ شهر فايده نيست . »
جلودار گفت : « اين شهر تا چندى پيش از اين در ميان حصار بود ؛ به تدريج حصار آن خراب شد ، لهذا دروازهها را نيز برداشتند . ولى چند سال پيش از اين ، شيخ عبيد الله كرد به پارهاى خيالات خام لواى عصيان برافراخته با جمعيت زيادى از اكراد به قصبهء « مياندوآب » تاخته جمع كثيرى از ضعفاى سكنهء آنجا را از زن و مرد بيرحمانه طعمهء شمشير زبونكشى كرد . پس از آن ، با حشرات دور خود - كه در كثرت چون مور و ملخ بودند - بدين شهر روى آورد . اين دروازه را آنوقت با مختصر استحكامى ساختند . »
گفتم : « مگر شهر آنوقت مستحفظ نداشت ؟ »
گفت : « خداى پدرت را بيامرزد ! اين شهرها كى روى مستحفظ ديدهاند ؟ سكنهء شهر خودشان جلو آن سيل بلا را گرفته تا دو ماه از اكراد مدافعه و شهر را محافظت كردند .
بعد از دو ماه ، محمد حسين خان سردار آمده اكراد را پراكنده ساخت . »
بارى ، رسيديم به شهر . در كاروانسرايى - كه معروف به « سراى بزرگ » است - منزل گرفتيم . چون فرش و ساير مايلزم نداشتيم به دالاندار گفتم : « ما غريب اين دياريم ، از اسباب و ما يحتاج چيزى همراه نداريم . شما از بازار قدرى اسباب از قبيل فرش و غيره ، به هر قيمتى كه باشد ، براى چند روز اقامت ما كرايه كنيد . »
گفت : « در اينجا همچنان قاعدهاى نيست . امثال اين چيزها را به كرايه نمىدهند . من از خانهء خود هرچه لازم داريد مىآورم . »
واقعا هرچه لازم بود تدارك كرد . وجه كرايهء اسبها را به جلودار دادم رفت . ديدم وقت نماز مىگذرد ، آفتاب نزديك به غروب است ، به تعجيل تجديد وضو كرده نماز را خواندم . پس از آن ، چايى و مختصر شامى خورده خوابيديم كه بلكه از رنج راه پنج روزه - كه در مدت بيست روز طى كرده بوديم - بياساييم . شب را آسوده خوابيديم . وقتى
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٦٣