تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
بيدار شديم كه آفتاب يك نيزه بلند شده بود . سماور را آتش كرده يوسف عمو را گفتم : « تا جوشيدن آب سماور ، تو هم قدرى نان و پنير خريده بياور تا براى شكستن ناشتاى لقمه‌اى بخوريم . » يوسف عمو رفت . پس از چندى قدرى نان آورد اما پنير نبود . گفت : « به غير از دكان خبازى همهء دكان‌هاى شهر بسته است . نمىدانم چه روز است . » يكى از حمالان كاروانسراى را صدا كرده پرسيديم كه : « چرا دكان‌ها بسته است ؟ » گفت : « به مناسبت بودن روز جمعه . » بسيار خوشم آمد كه در اين شهر آيين مسلمانى رواج دارد - به‌به ، آفرين به مسلمانى مردم اين شهر ! چايى با نان و پنير [ ؟ ] خورديم . در نزديكى منزل ما يك نفر تاجر از اهل مملكت حجره داشت . ديدم او حجره‌اش را گشاده است ولى به اندكى فاصله ديدم دو سه نفر ديگر نزد او آمدند . آن هم برخاسته حجره را بست كه بروند . پس از چند قدم كه صحبت‌كنان مىرفتند ، به يك‌بار ايستاده به ما سلام كردند . يكى در نهايت ادب گفت : « به شما عرضى داريم اگر قبول فرماييد . » گفتم : « فرمايش كنيد . » گفت : « معلوم است كه شما تازه وارد شده‌ايد قاعدهء اين مملكت را نمىدانيد . روزهاى جمعه دكان‌هاى اين شهر همه بسته مىشود لهذا در شهر كسى نيست . ما نمىخواهيم كه با حالت غربت در شهر تنها بمانيد . خواهش داريم كه لطف فرموده امروز را مهمان ما باشيد تا خارج شهر رفته تفرجى بكنيم . » ديدم تكليفشان خالص و بىرياست . گفتم : « به چشم ! از غريب‌نوازى شما بسيار متشكرم . » برخاسته به همراهى ايشان صحبت‌كنان از دروازهء شهر بيرون شديم . در خارج دروازه رودخانهء بسيار بزرگى ديدم كه همه‌جا از فراز به سوى نشيب ، در نهايت جوش و خروش ، روان است . لطمات آب به سنگ‌هاى بزرگ كه در ميان رودخانه افتاده است برخورده شبانگاه صداى آن تا نيم فرسنگى شهر را فرامىگيرد . ديدم در دو ساحل رودخانه عجب هنگامه‌اى است . در هر سو از هر صنف مردم شهر ، جوقه جوقه ، دسته به دسته ، با هم نشسته‌اند . قدرى دور تر از هر دسته بساط غليان و چايى پهن است و از يك طرف نيز ديگ‌هاى پلو و آش بر بار است . بسيارى از آن جماعت عبا و سردارىهاى خودشان را - كه اغلب آستر آن‌ها ماهوت گلى بود - روى درختان انداخته در كمال آزادى و استراحت نشسته‌اند . در يك سوى خواننده و سازنده و در يك طرف