تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
خيلى آزرده‌خاطر بودم ، چنان‌كه حدى براى پريشانى خاطرم نبود . عجب است در اين شهر به جز از من حدى را از اين ظلم و تعدى فوق التحمل خبرى نبود ، و كسى از اين وضع تعجب نمىكرد . گويى بردن بار اين تعديات از مقتضيات خلقت ايشان است . از حقوق بشريه به كلى بىخبرند . اين يكى بيشتر مايه كدورت خاطرم گرديد . با وجود اين مظالم ، روزنامه‌هاى طهران همه‌روزه در ضمن اخبار ولايت‌ها مىنويسند كه رعيت در نهايت رفاه و آسايش‌اند . گويى عهد نوشيروان عادل است . « تفو بر چنان خلق ناپاك باد ! » غرض ، بعد معلوم شد كه به حاكم تنها بيست رأس يابو و استر لازم بوده ، [ به ] سبب اين همه هاىوهوى و بگير و ببند و تعطيل تجارت و خسارت مردم در اين هنگامه ، فراشان حكومت زياده بر دويست تومان از مكاريان فقير مداخل كرده‌اند ، و هيچ‌يك از تجار مملكت نيز لبى به شكوه باز نكردند كه « اين چه بيداد است ؟ » گويى خدايشان - معاذ الله - براى كشيدن اين‌همه جور خلق فرموده است . به‌هرحال ، روز چهاردهم جلودار - كه در گوشه‌اى پنهان شده بود - تشريف آورد ، بارهاى خودمان را بسته به راه افتاديم . در راه ، يوسف عمو گفت : « هيچ ياد دارى حكايتى را كه احمد افندى تبريزى در مصر نقل مىكرد ؟ » گفتم : « چه‌گونه بود ؟ » گفت : « احمد افندى نقل مىنمود كه روزى در طهران يك « ميرپنج » ناخوش شده ، شبانگاه فراشى را پى يكى از اطباى مشهور شهر فرستاده بودند كه آمده خان را معالجه كند . طبيب بيچاره شب از بستر گرم برخاسته ، نزد خان مريض مىآيد . پس از معاينه ناخوش و ترتيب دوا ، بيرون مىشود كه به خانه‌اش برگردد . فراش جناب خان ميرپنج به گريبانش مىآويزد كه : « قوللق مرا بده ! » طبيب مىگويد : « آقاجان ، من در اين دل شب از خانهء خود برخاسته تا اين‌جا آمدم آقايت را معالجه كردم چيزى به عنوان حق القدم به من ندادند كه من هم به تو چيزى دهم . » فراش مىگويد : « افسانه مگو ! من نوكر پدرت نيستم ، بايد قوللق مرا بدهى . » طبيب ناچار برگشته به خان عرض مىكند كه : « جناب ميرپنج ، فراش از من خدمتانه مىخواهد ، من كه خود چيزى از شما نگرفتم . » ميرپنج مىگويد : « حكيم باشى ، اين پدرسوخته‌ها فراش‌اند ، برو كم و زياد چيزى بده راضى كن ! » آن وقت شما احمد افندى بيچاره را دشنام داده به بىغيرتى برشمرديد ، حالا معلوم شد كه آن مرد راستگو بود ، امروز خود به چشم ديدى كه به همان عنوان از خودت قوللق خواستند . »