تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
اين‌كه اشيا را نيز بسته بوديم . دوباره باز كرديم . رفتيم بازار ديدم عجب معركه است . از يك طرف چند داروغه شاگرد و از يك سو پنج شش نفر فراش ، هى اين طرف و آن‌طرف مىدوند . هرجا كه شتر و اسب و استرى ديدند بىمحابا جلو يا افسار آن را از دست صاحبش گرفته مىبرند . بيچاره صاحبانشان نيز بىاختيار از پشت سر آنان مىروند . از ديدن اين وضع ، چشم‌هايم خيره گشت و سرم چرخيد . در نهايت اوقات تلخى و پريشانى خيال به منزل برگشتم . يوسف عمو گفت كه « براى ظهور حضرت صاحب الامر - عجل الله فرجه - علماى دين خيلى علامت‌ها نوشته‌اند و خوانده‌ايم ، اما در آن ميان اسب ، شتر و استربگيرى نيست . اين يكى هم بر علم ما افزود ، واقعا خيلى عجيب است . مال مردم را در سوق اسلام به زور بگيرند و ببرند و از آن همه انبوه مردم احدى به فرياد آن مظلومان گوش ندهد . بسيار غريب است ! » بارى ، از شدت دل‌آزردگى عبا را به سر كشيده در گوشه‌اى خوابيدم . قدرى نگذشته بود صداى قيل و قالى شنيده برخاسته و ديدم دو نفر فراش در دم منزل ايستاده‌اند . يكى گفت : « همشهرى ! شما ديروز سه رأس اسب كرايه كرده‌ايد ؟ » گفتم : « بلى . » گفت : « كو اسب‌ها ؟ » گفتم : « مكارى نيامده ، ما هم معطل مانده‌ايم . » گفت : « نه ، شما بايد التزام بدهيد كه اگر بيايد هم نرويد ! » ديدم « چرند » مىگويد . گفتم : « التزام » چه معنى دارد . ما پانزده قران پول هم داده‌ايم ، دست ما جايى بند نيست . » قيل و قال بلند شد . گفتند : « بايد تو را خدمت فراش‌باشى ببريم . » ملاحظه كردم هرگاه ايستادگى كنم به گريبانم چسبيده كشان‌كشان خواهند برد . گفتم : « بسم الله ، برويم ! » عبا را برداشته راه « نارين قلعه » را - كه حاكم‌نشين است - پيش گرفتم . ديدم يوسف عمو هم مىآيد . هرچه اصرار كردم به منزل برگردد قبول نكرد . گفت : « دلم تاب ندارد . » چون بدان‌جا رسيديم اول ما را پيش يك شخصى بردند . گويا او نايب بود . يكى از فراشان به گوش آن چيزى گفت و برگشت . پس نايب ما را پيش يكى ديگر برد كه آن نيز فراش‌باشى بود . آن‌هم به گوش او سخنى گفت . حال ، دل من در تشويش است . فكر