تجارت و آزادى آن را - كه مايهء وسعت معيشت و آسايش رعيت و آبادى مملكت است - از اسباب عمده آن تجاوز قرار مىدهد و در راه توسيع دايرهء تجارت كرورها خرج مىكنند و خونها مىريزند . عجب است كه شما به دست خودتان اوباب تجارت را به روى ملت مىبنديد . به جاى راههاى آهن و عرابه ، اسباب نقليهء اين مملكت را كه منحصر به اسب و استر و مستلزم هزاران زحمت است ، آن را هم به عنوان سخرهء « اسبگيرى » مانع مىشويد و بندگان خدا را اذيت مىكنيد ، از خدا نمىترسيد ؟ »
باز حاكم با صداى بلند مخصوصى گفت : « مرخصايد ! » و روى از من بگرداند .
فراشباشى نيز اشارت بازگشت داد . ما هم برگشتيم .
به نايب گفت : « عجب مداخل براى ما آورديد ؟ » - به ما هم گفت : « كارى نداريد ، برويد ! »
آمديم در دروازهء قلعه ديدم آن دو نفر فراش پيش دويدند كه « پول چلو ما را بدهيد . »
گفتم : « چه ؟ چه ؟ »
گفت : « قوللق ! »
گفتم : « پدرسوخته چه قوللق به ما كرديد ؟ »
گفت : « پس ما نوكر پدر تو بوديم ، يا پستان مادر را خواهيم مكيد ؟ خرج داريم . »
گفتم : « به من چه ؟ اى عملهء فرعون و شداد ، كنار شويد از برم ! خداى ريشهء شما و امثال شما را از روى زمين بردارد ! مىخواهيد دوباره پيش آن « نمرود » برگردم و بپرسم كه اين ابناى شياطين از ما چه طلب دارند ؟ »
آن ديگرى گفت : « مشدى رضا برگرد ! اين تبعهء خارجه پدرسوختهها همه ديوانه هستند . »
خلاصه ، از چنگ آن گرگان خلاص شديم . در اثناى راه ، به يوسف عمو گفتم : « چرا دروغ گفتى ؟ ما كه تبعهء خارج نيستيم بلكه تذكرههاى ما را مىخواست ، آن وقت چه مىكرديم ؟ »
گفت : « دروغ مصلحتآميز بود . اينان كجا داراى آن شعورند كه تذكره به خيالشان آيد . اينها كيسهاى براى مداخل دوخته بودند ، آن هم كه نشد . »
اغلب حكام ايران ، هنگام مكالمه با رعيت ، دستشان در سبيل و مشغول تاب دادن هستند . سخن را با لهجهء مخصوصى تندتند و زودزود و ناتمام مىگويند . مثلا : « نه ، نه ، نهخير ، خ ، خ ، خيلى خوب ، خل ، خو . . . »
بارى ، آمديم به منزل . باز سيزده روز معطل شديم . در ظرف اين مدت اقامت اردبيل
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 157
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٥٧