تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
مىكنم كه « شايد ما را اين بىمروتان در اين‌جا تا يك سال حبس كردند ، فرياد ما به كجا خواهد رسيد ؟ يا اين‌كه حاكم به بريدن گوش و دماغ ما حكم كرد ، كيست كه از ما حمايت و يارى كند ؟ » هركس خواب هولناكى ديده يا كابوس هولناكى بر او مستولى شده باشد از حال من تا يك درجه آگاه تواند شد تا چه پايه دلم مشوش است . بارى ، فراش‌باشى به شيوه‌اى كه مخصوص امثال اوست بعد از چندى سربلند كرد و به تندى هرچه تمام‌تر گفت : « مردكه ! اسب‌ها را چه كرده‌ايد ؟ » گفتم : « چه اسب ؟ » گفت : « آن اسب‌ها كه ديروز كرايه كرديد . » من صدا را بلند كرده گفتم : « تو خود نمىدانى كه چه مىگويى ، من از سؤال تو چه چيز توانم فهميد ؟ » قدرى فضولى نيز كردم . فراش‌باشى به قهر تمام برخاست گفت : « بيا ! » رفتيم اندرون . حياط بزرگى بود . قدرى هم رفتيم تالار بزرگى نمودار شد . ديدم در جلو پنجرهء تالار چند نفر عارض دست بر سينه ايستاده‌اند ، چنان ساكت كه گويى روح در بدنشان نيست . حاكم در بالا سر صندلى نشسته چند نفر معمم نيز قدرى دور تر نشسته‌اند . فراش‌باشى ما را كشيد پيش . سرى فرو كرده ايستاديم . فراش‌باشى عرض كرد : « اينان اسب كرايه نموده ولى انكار مىكنند . » حاكم گفت : « كو اسب‌ها ؟ » گفتم : « سركار ! خبر نداريم . » چند كلمه هم زياد گفتم . از طرف ديگر ، يوسف عمو هم گفت كه : « سركار ما مسافريم و رعيت خارجه . اگر ما را برنجانند يك‌سر مىروم پاى تلگراف در طهران ، به وزير مختار انگليس خبر مىدهم . اين چه اوضاع است ؟ » حاكم قدرى فكر كرد ، سبيل‌هايش را تاب داد . چون حرفى پيدا نكرد گفت : « مرخص‌ايد ، مرخص ! » من جسارت گرفته گفتم : « سركار ! ما رعيت خارجه باشيم يا داخله بحثى نيست ، شكر خداى را كه مسلمان‌ايم . اما به شما عرض نمايم در قديم الايام هر پادشاهى مىخواست به مملكت ديگرى لشكرى كشد دعواى مذهبى به ميان مىانداخت ، مادهء مذهبى را بهانه ملك‌ستانى مىكرد . اما امروز هر دولتى كه بخواهد تجاوز به خاك ديگرى كند