بارى ، پس از اين هنگامه ، به من نقل كردند كه : اين آقا سه چهار سال است از عتبات عاليات آمده ، درهاى ساير علماى مملكت را به كلى بسته است . خود در بيرون خانهاش با هركسى باشد به جز نان جوين و سركه چيزى نمىخورد اما در حرمخانه انواع نعمتها به كار مىرود و به جاى آب و سركه آبليموى شيرازى صرف مىشود .
آرى ! « چون به خلوت مىروند آن كار ديگر مىكنند » .
هرگاه ده سال چنين بگذرد هيچ شبههاى نيست كه جناب آقا صاحب ده قطعه قريه شش دانگ معتبر خواهد شد ، چنانكه سايرين هم اول اينجور كردهاند .
حالا جناب آقا ميرزا على اكبر نيز يكى از علماى اين مملكت است . خودش براى اخذ زكات ، تمامى دهات اطراف را مىگردد . در اين ولايت اقلا ده نفر از اين ملاهاى بزرگ هم هست ، هر يكى صاحب نفوذ و مريدان بسيارند كه هر كدام از آنان نيز از ده رأس اسب و شتر سودمندترند .
خلاصه ، بعد از هشت روز اقامت اين شهر ، از جلودار به عزم رفتن مراغه سه اسب ، هر يكى را از قرار هجده قران ، كرايه كرده پانزده قران هم بيعانه داديم كه صبح آمده ما را ببرد . صبح شد نيامد ، ظهر شد نيامد ، تا اينكه آدم از پى او فرستادم . خبر آوردند كه جلودارها گريختهاند .
پرسيدم : « چرا ؟ »
گفتند : « اسبگيرى است ، حاكم مملكت مىخواهد برود . »
گفتم : « چهطور ، چهطور ؟ اسبگيرى يعنى چه ؟ »
گفتند : « بلى اگر زحمت نباشد خود بيرون برويد ببينيد چه بگيربگير است ! »
من مطلب را باز نفهميدم . گفتم : « بابا ، حاكم مىرود به من چه ؟ من رفتنى هستم ، اسب كرايه كرده و پول دادهام به واسطهء شما . گفتيد كه جلودار آدم خوب و امين است . »
گفتند : « بلى ! باز مىگوييم كه جلودار مردى امين است اما كسى نمىدانست كه امروز اسبگيرى خواهد شد . برو ببين ، در هر كاروانسرا هرچه بار تجارت براى تبريز و همدان و قزوين و ساير جاها بستهاند همه زمين مانده و همچنين از هر ولايت كه به اردبيل كاروانى مال التجاره مىآورد جلوداران همگى از ترس اسببگيرى مال التجاره را به زمين ريخته و خود گريختهاند ! »
گفتم : « اين هنگامه تا كى امتداد خواهد يافت ؟ »
گفتند : « معلوم نيست . ده روز ، پانزده روز . تا حاكم نرفته همين آش در كاسه است . »
ديدم براى رفع شر اين غولان به جز از ذكر لاحول فايده نيست . خواندم . بدتر از همه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٥٤