ساير غنايم حرب در پيشاپيش خود وارد اين شهر مىشد كه اهالى نيز در پاداش اين خدمت به وطن از در و ديوار به سر او گل مىافشاندند . به جاى اين هاىوهوى وحشيانه به ترانههاى دلكش سربازان وطن بلند آواز بودند و امثال اين شالها كه به گردن اين حيوان زبانبسته انداختهاند به جاى پاىانداز فرش رهگذر آن سردار پسنديده كردار مىنمودند و از طرف ديگر صداى هلهله و تكبير علماى ملت در شكرگزارى آن فتح و پيروزى بلند مىشد . » - نويسنده در اينجا گريه مىكند ، خوانندگان محترم مختارند خواه بگيرند خواه بخندند .
روز ديگر به تماشاى بيرون شهر رفتم . چنانكه معلوم است اين شهر اردبيل از بلاد قديمهء دنياست ، جلگهء بسيار وسيع خوبى دارد ولى باغ و بوستانى نيست . معلوم است كه هوايش پرورش نمىدهد . تجارت اين شهر نيز به سبب بندر آستارا كه قريب به درياى خزر و سرحد روس است ، خالى از اهميت نيست . بسيارى از امتعه و محصولات و محمولات ممالك روس از اين شهر به آذربايجان مىگذرد . لهذا كاروانسراهاى معتبر و خوب هست اما تجار معتبر و كومپانى و شراكتهاى سودمند به حال مملكت و تجارت ابدا نيست .
روز چهارم بود . ديدم از هر طرف مردم به چپ و راست مىدوند و از هر سويى صدا بلند است كه « بابا جهاد است ! » با خود گفتم « ديگر اين بازى تازه چيست و جهاد با كيست ؟ » برخاستم تا ببينم چه هنگامه است .
يوسف عمو به دامنم آويخت : « نمىگذارم بيرون روى . مبادا در آن ميان آسيبى هم به تو برسد . »
گفتم : « بابا و لم كن ببينم چه معركه است ! »
دامن از چنگش رها كرده بيرون دويدم . پس از تحقيق حال گفتند كه آقا مير صالح يا شيخ صالح است كه شمشير در دست و كفن بر خود راست كرده حكم جهاد داده است ! زياده بر دو هزار نفر از مردم شهر دور او جمع شدهاند . نمىدانم يكى از مأمورين حكومت چه كرده بود كه به طبع آقا ناگوار آمده با اين حال حكم داده بود كه او را گرفته كشانكشان به منزلش ببرند . آنقدر زده بودند كه از خود درگذشته ؛ جمعى مىگفتند كه مرده ، برخى ديگر گفتند نمرده است ولى خواهد مرد . با خود گفتم « سبحان الله ! اين چه قيامت است ؟ آيا در اين مملكت حكومت نيست و صاحبى ندارد ؟ ملايى را چه رسيده است كه مأمور حكومت را در زير چوب بكشد و حكومت هم نتواند نفس بكشد .
نمىدانم اين سر بلاكش من در اين سفر چهها خواهد ديد ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٥٣