نوكرت ميرزا تقى خان كمر خدمت وطن را بر ميان جان بست ؛ برخاست كه شكستهها را درست كند ، خائنان وطن دو دستش را بسته در حمام كاشان غسل توبهاش دادند كه زبان از سخن ترقى ايران دربندد و چشم از همهچيز بپوشد . آنهم متمم بدبختىهاى ايران گرديد . خداى بر شما رحمت فرماياد ! »
با آن حال اندوهگين كه دلم بر خود مىتپيد آمديم منزل .
فردا وقت چاشت بود [ كه ] دالاندار آمد . گفت : « آقا شما چرا نمىرويد ؟ »
گفتم : « به كجا ؟ »
گفت : « امروز در ميدان نارين قلعه گاوميش را به كشتى و جنگ خواهند درانداخت .
تماشا دارد ، همهء مردم شهر در آنجا جمعاند . »
گفتم : « يوسف عمو ، چه عيب دارد ، كارى كه نداريم ، ما نيز برويم ! »
رفتيم به ميدان . ديديم واقعا عجب ازدحامى است . مردم شهر از هر سو بدان نقطه ريختهاند . عجب معركهاى است . من متعجب بودم كه آيا اينهمه مردم كار و كسبى ندارند . بعد معلوم شد كه اين دو گاوميش جنگى يكى مال « خدامباشى » بقعهء شيخ صفى و ديگرى از آن « نايب الصدر » است و اين هر دو از علماى اردبيل به شمار مىروند و از مردم شهر نصفى مريد خدامباشى و نيمى هواخواه نايب الصدرند . خلاصه گاوميشها را كشيدند به ميدان . ديدم هواخواهان طرفين با تدارك آمدهاند . همه با چوب و چماغ و با قمه و قداره و طپانچه مسلحاند و احتمال زد و خورد هم مىرود .
به هرحال ، گاوميشها را به همديگر درانداختند . اين دو حيوان زبانبسته اول قدرى به يكديگر نگاه كردند ، گويا به زبان بىزبانى گفتوگويى كرده ، سپس ، شاخ بر شاخ ، كله بر كله به جان هم درافتادند . دىبزن ، هىبزن . از صدمهء كله ، زانوهايشان گاهى به زمين خورده سينه به سينه همديگر را ماليدن گرفتند . تا اينكه پس از چند زخم كارى مال خدامباشى روى برتافت . در آن اثنا ، هاىوهوى غريبى از مردم بلند شد . كسان نايب الصدر دور آن حيوان بىزبان را گرفته ، يكى از چشمش مىبوسيد ، ديگرى دست و پايش را مىماليد ، از يك طرف هم چند طاقه شالهاى قيمتى آورده به پشت و گردن آن حيوان انداختند و كفزنان و پاىكوبان در نهايت شادى از ميدان به در بردند .
من هم بىخودانه ، در كمال تحير ، مبهوت اين حال و سراسيمهء اين قيل و قال بودم .
آهى از ته دل كشيده گفتم : « خداى ، چه مىشد كه من در اين سياحت به جاى اين هنگامهء پر وحشت به جمعيت استقبال يك سردار ايرانى كه از مدافعه وطن فتح و پيروزى برگشته راست مىآمدم كه دشمن بدخواه را مغلوب كرده ، چند عراده توپ و مهمات جنگ و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٥٢