تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
انسانيت منتشر شد . جانم به فداى روح پاكش ! در اثناى راه ، چيزى كه قابل نگارش باشد ديده نشده همه‌جا دهات بزرگ و كوچك ديده مىشود . از دهاتيان هيچ چيز متوقع نتوان شد . اين‌قدر توان گفت كه همه مردمان ساده‌لوح و دين دارند . دائم الصلواة و مهمان‌نوازند . بىعلمى براى ايشان سعادت بزرگى است ، زيرا كه اوصاف حسنهء ديندارى و مهمان‌نوازى و راستگويى و درستكارى را بىتعليم ياد گرفته‌اند . در عفت و عصمت مردان و زنان ايشان حرفى نيست . واضح است كه زنان طهران بلكه تمام شهرهاى ايران روز رستاخيز در بهشت به درجات بلند اين زنان دهاتى حسد خواهند برد . اگرچه غالبا روگشاده‌اند اما دلشان صاف است و به جز از حلال خودشان سايرين را مثل برادر مىدانند و خيال ناپاكى ابدا از خاطرشان نمىگذرد . سوگند ياد توان نمود كه از ميان ده هزار اينان يك نفر پيدا نمىشود كه به شوهر خود خيانت كند . از سياحت خود تنها بدين يكى دلخوش‌ام . درد و بلاى اينان به جان آن شهريان بىحجاب ! همهء دهات ايران بر خلاف ممالك خارجه ملك است . روز ششم رسيديم به شهر اردبيل . در كاروانسراى حاجى محمد منزل كرديم . يوسف عمو گفت : « باز حمام نخواهى رفت ؟ » گفتم : « عمو جان ! كار بسيار خراب و بدنم خيلى چرك است . در تصور آن‌ام كه به دالاندار بگويم بلكه مرا به خانهء خودش برده آب گرمى درست بكند تا بدن خود را شست‌وشويى كنم . شما برويد ، من حالا قدرى مىخوابم كه كمى از رنج راه بياسايم . » او رفت ، من هم خوابيدم . بعد از ساعتى بيدار شده مطلب را به دالاندار گفتم . دالاندار گفت : « در اين‌جا آب حمام‌ها را ماهى يك‌بار عوض مىكنند . برادرم حمامى در اجارهء خود دارد . فردا آب آن عوض خواهد شد ، كسى داخل نشده ، من شما را مىبرم . » خيلى خوشوقت شده دعايش كردم . فردا چنان شد كه قرار گذاشته بوديم . پس از استحمام ، يكى از حمالان كاروانسراى را دليل برداشته رفتيم به زيارت سيد بزرگوار شيخ صفى الدين . با كمال خشوع و خضوع بدان تربت پاك وارد شديم . يكى از خدام آن درگاه بلند ما را برد به سر مرقد حضرت شيخ ، زيارتنامه خوانده فاتحه فرستاديم . بعد رفتم به سر قبر شاه رضوان جايگاه شاه اسماعيل . آن‌جا نيز فاتحه‌اى خوانده همت بلند آن پادشاه پاك‌نژاد كه - زيب صحايف تاريخ ملى و مذهبى ماست - در نظر جلوه‌گر افتاد . از مقايسهء آن با وضع حاضر بىاختيار گريه‌ام گرفت . گفتم « اى من به فداى تربت پاكت ! اساس اين دولت و مذهب مقدس را در سيزده سالگى تو استوار داشتى . قربان غيرت تو شوم . اكنون سر از خاك رحمت بردار و