تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
و نيكو مىنويسد . ديگر امثال اين كارها چندان از فضايل انسانى معدود نيست . تو مطلب را درست بنويس گو كشيدهء كاف كج باشد ، همهء منصفان مىگويند راست است . امروز بازار مار زلف و سنبل كاكل كساد است . موى ميان در ميان نيست . كمان ابرو شكسته ، چشمان آهو از بيم آن رسته است . به جاى خال لب از زغال معدنى بايد سخن گفت ! از قامت چون سرو و شمشاد سخن كوتاه كن ، از درختان گردو و كاج جنگل مازندران حديث ران ! از دامن سيمين‌بران دست بكش و بر سينهء معادن نقره و آهن بياويز ! بساط عيش را برچين ، دستگاه قالىبافى را پهن كن ! امروز هنگام استماع سوت راه‌آهن در كار است نه نواى عندليب گلزار ! بادهء عقل‌فرساى را به ساقى بىحيا واگذار ، تجارت ترياك وطن را ترقى و رواج بده ! حكايت شمع و پروانه كهنه شد ، از ايجاد كارخانهء شمع كافورى سخن ساز كن ! صحبت شيرين لبان را به دردمندان واگذار ، سرودى از چغندر آغاز كن كه مايهء شكر است ! و الحاصل ، اين خيالات فاسده را - كه مخل اخلاق اخلاف [ است ] - بهل كنار ، از حب وطن ، ثروت وطن ، از لوازم آبادى وطن ترانه‌اى بساز ! از اين شاعرى كه پيش گرفته‌ايد براى دنيا و آخرت شما چه فايده حاصل تواند شد ؟ وطن شما از مظالم اين حكام بىمروت چنان خراب شده كه ديگر آبادى آن را تصور نتوان نمود . اين اميرزادهء ظالم كه شما او را در صدق ثانى حضرت يوسف و در جلالت شأن بالاتر از حضرت سليمان نبى تعريف كرده‌ايد ، بيدادگرى است بىتربيت كه امروز در بازار از شئامت مادر آن غدار - كه شما با يوسف پيغمبرش قرين داشته‌ايد - به سر اين يوسف حاضر بيچاره چه بلاها كه نياوردند ! از چوب و مشت و سيلى و لگد هيچ فروگذارى نكردند و كسى پيدا نشد كه به حال او رحمى كند و يا اين‌كه از تقصير او بپرسد . هرگاه مىكشتند باز احدى نمىپرسيد . خداى چشم را براى ديدن احسان فرموده . بايستى آن خود را مستور دارد . به دست جمعى بىپدران چوب دادن و به جان مردم انداختن كه « كورشو ، ديده ببند ، رو به ديوار كن ! » چه معنى دارد ؟ اين از آيين مسلمانى است ؟ هرگاه تو شاعرى و از حكمت شعر خبر دارى ، سرگذشت امروز ما را نظم كرده در شهر سمر كن تا خلق بدانند در ايران چه خبر است و هموطنان‌ات را از حقوق بشريهء خودشان بياگاهان كه در مقابل تعديات اين مشتى خذله بيش از اين بردبارى نكنند . به اتفاق ساير امم ، ايرانيان اولين قوم متمدن روى زمين بودند و بيشتر از ساير ملل به عزت و افتخار مىزيستند ؛ حالا چه شده كه وحشىتر از همهء اقوامشان مىدانند و بيگانگان در ايشان به نظر خوارى مىنگرند ؟ من خود ايرانى هستم ، پنج ماه است به عزم ديدار وطن و زيارت بدين مملكت بدبخت رسيده‌ام . از بس
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 146 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو