ناملايمات كه همه روزه در هر طرف و در تمامى شعبات ادارهء ملك مىبينم ، دلم لختى خون شده از خور و خواب و عيش و نشاط واماندهام ولى شما را از اين عوالم بىخبر مىبينم . افسوس كه خون در ابدان شما فسرده گشته ، از حسيات انسانى غافل ماندهايد ! »
از شدت تأثر كه داشتم گلوگير شدم و اندكى نماند كه خفه شوم ، ناچار سكوت ورزيدم . مجلسيان تماما مات و متحير به روى من مىنگريستند . پس از اندكى خودشان را جمع كردند . چون از اين عوالم به كلى بىخبر بودند ، باز بناى تصديق شمس الشعرا را گذاشتند .
يكى از آن ميان گفت : « مشهدى زغال معدنى يا سنگى براى چه لازم است ؟ ما همه هيزم مىسوزانيم ، زغال هم داريم . مزاياى اين خيالات مبارك شمس الشعرا را نيز همه مىدانيم ، اگر شما نفهميد بر ما حرجى نيست . »
ديدم كه ورق برگشت . اينان مرا به جهالت تخطئه مىكنند . با خود گفتم كه با اينان جور ديگر بايد رفتار نمود .
گفتم : « آقا جان شب دراز است صحبت هم گرم . مىخواهم يك مثل به شما بگويم . »
گفت : « بگوييد ، چه عيب دارد ! »
گفتم : « روزى يكى از علماى افغان در يكى از مدرسههاى هرات به طلاب درس تقرير مىكرد . از قضا ، مهدى بيگ شقاقى را - كه اسمش بر همهء شما معلوم است - بدان مجلس درس گذار افتاد . در كمال بىاعتنايى آمد تا نزديك رحلهء [ رحل ] مدرس بنشست .
آقاى مدرس از هيولا و هيئت كذائى و لباس دهاتى آن رمخورده خيالش پرت مىشود .
ولى بعد از ختام درس ، مهدى بيگ را مخاطب داشته مىگويد : « درسى را كه تقرير كردم ، تو هم فهميدى ؟ » مهدى بيگ نيمخندى كرده مىگويد : « چرا فهميدم ! » مىگويد : « چه درس بود ؟ » جواب مىدهد : « درس است ديگر ! » مىگويد « چهطور درس است ديگر ؟
درس از چه بود ؟ » جواب مىگويد : « از ايهام و كنايه . » - واقعا درس هم از آن بوده است - مىگويد : « معنى ايهام چيست ؟ تعريف كن ببينم ! » جواب مىدهد : « ايهام است ديگر ! » مىگويد : « اين حرف دليل آن نمىشود كه تو معنى ايهام را دريافتهاى ، اگر مىدانى بگو ! » مهدى بيگ مىگويد : « معنى ايهام اين است كه مثلا بنده يك غلام دارم نامش مبارك و شما هم غلامى داريد نامش مبارك . هر دو مبارك با همديگر دعوا كردند . مبارك غلام بنده مبارك شما را زد بر زمين ، ريد به سر مبارك شما . » آن وقت حال مدرس معلوم است .
حالا من هم به شما مىگويم خيال مبارك بنده ريد به خيال مبارك شمس الشعراى شما ! مرد عزيز ! وطن شما پايمال جور شده از غايت جهل هيچ در پى دفع آن نيستيد و علم و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٤٧