تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
فضلى كه داريد همين بستن چند كلمات بىمعنى به همديگر و بافتن بعضى دروغ‌هاى بىفروغ دربارهء جمعى از اراذل ناس است كه بافندهء آن را ملك الشعرا ، شمس الشعرا نام داده در صدر مجلس مىنشانيد و در مخاطبه ، بندهء شما ، به سر مبارك شما و چه‌ها و چه‌ها خطاب كرده شخص را مشتبه مىكنيد . بيچاره خيال مىكند كه داناترين مردم روى زمين است ، حال آن‌كه جواب هيچ بچه مكتبى را در بحث علوم و فنون متداوله نمىتواند بدهد . فضيلتى كه دارد همانا دروغ‌بافى و يافه‌درايى است . » حالا مىدانم صاحب‌خانه از شمس الشعرا خجالت مىكشد . تنها يكى دو تن از مجلسيان چنان مىنمايد كه به طرف من مايل‌اند ، اما سايرين مىخواهند مرا كشته ريزه‌ريزه كنند . يكى گفت : « بابا بگذاريد به حال خود ! اينان ترك‌اند ، ساده‌دل و بىتربيت باشند . » ديگرى گفت كه : فرموده‌اند « اكرم الضيف و لو كان كافرا . » شام آوردند . صرف شد . بعد از قهوه و غليان مجلس متفرق گشت . نوكر صاحبخانه نيز فانوس روشن كرده ما را به منزل رسانيد . هرچند كه اول در خيال داشتم سه روز در قزوين بمانم ولى بعد از حادثهء يوسف عمو دل از اقامت آن‌جا بركنده ، چنان‌كه به يوسف وعده كرده بودم ، فرداى آن آفتاب نزده رفتم چاپار ديده رخت از آن‌جا بربستيم . نام مكارى ابراهيم و از اهل زنجان است . بعضى چيزها كه لازم داشتيم خريده عصرى از منزل با رخت و بنه حركت كرديم و در بيرون شهر جايى كه كاروان افتاده بود منزل نموديم ، تا صبح از آن‌جا رو به شهر اردبيل حركت كنيم .

اجمال سياحت قزوين

از در و ديوار شهر غم و غصه مىبارد . مردمانش از حيات بىخبر ، بس‌كه اوهام در عروق و اعصابشان جا كرده كه از وضع زمان به كلى غافل و از هرگونه عوالم مدنيت جاهل‌اند . از وضع مدارس و مساجد شهر نيز مختصرى گفته شد . نه بهره از دنيا دارند و نه از آخرت . احدى را پرواى تزييد ثروت عمومى وطن و خبر از حب وطن نيست . خون در رگشان فسرده ، « زنده‌اند ولى مرده ، مرده‌اند اما زنده . » بارى ، سحرگاهان از آن‌جا با كاروان به سوى اردبيل حركت كرديم . عمدهء مقصود من از سفر اردبيل همانا زيارت مرقد پاك سيد جليل القدر شيخ بزرگوار صفى الدين اسحق اردبيلى است كه مذهب حقهء اثنا عشرى به گرامى وجود آن ضياپاش جهان