زن هشت پسر و سه دختر داشت . خودش فوت شده شصت هزار تومان نقد و املاك به اولاد خود ميراث گذاشت . هر يك از علماى مملكت ، اطراف يكى دو تن از اين وراث بدبخت را گرفته هر كدام به طرفى كشيدند . امام جمعه - كه پسرش داماد حاجى نوروز على و خودش هم وصى بود - همه را به طرف خود مىكشيد . القصه ، كار به محاكمه و مرافعه انجاميد . دو دفعه حاكم عوض شد . هر كدام حصهء معتنابهى از متروكات آن شخص ، بيش از وراث او ، گرفتند و باز وراث در كشاكش بودند . گاه يكى را حبس مىكردند و گاهى دو تن بست مىنشستند . اين گرفت و آن برد ، خردهريزى هم به وراث رسيد . دو تن از ايشان هم بىشعور بودند ، آنچه به دستشان رسيده بود به قمار باختند ، حالا هيچ ندارند و گريختند به « حاجى طرخان » ، عيالشان در اينجا گرسنهاند . از آن شصت هزار تومان ثروت ، امروز - كه چهارمين سال فوت اوست - شصت دينار باقى نيست . »
بسيار افسوس كردند . هى غليان و چاى است كه مىآيد ، صحبت نيز گرم است .
يك نفر از مهمانان را - كه در صدر مجلس جاى داشت - يكى از حضار مخاطب داشته به آواز بلند گفت : « جناب شمس الشعرا ! به تازگى چيزى انشا فرمودهايد ؟ »
گفت : « بلى ! ديشب به نواب و الا اميرزاده نوشتم . فردا جمعه است برده حضورا خواهم خواند . »
دست كرد به بغل ، كاغذى درآورد . بنا كرد به خواندن و در اتمام هر بيتى ، از مستمعين صداى « بارك الله ، احسنت احسنت » است كه بذل مىشود .
يكى از آن ميان گفت : « آفرين به خيال مبارك شما ! بهبه ، چه خوب گفتهايد ! »
پس روى به من كرد كه « چهطور است مشهدى ؟ »
گفتم : « بنده از اين چيزها نمىفهمم . »
گفت : « چهطور نمىفهمى ؟ كلامى است كه سراپاى روح است . »
گفتم : « هيچ روحى ندارد . اين شيوه كهنه شده ، مقتضيات زمان امروز در امثال اين ترهات روحى نگذاشته . به بهاى اين سخنان دروغ در هيچجاى دنيا يك دينار نمىدهند ، مگر در اين ملك ، كه سبب آن هم به جز بيكارى و بيمارى و بىعلمى و غفلت و دنائت نفس نيست كه ظالمى را دانسته و فهميده به عدالت و جاهلى را به فضيلت و لئيمى را به سخاوت ستايش كنى و به سبب بافتن اين دروغهاى بىمعنى نيز بر خود ببالى . زمان آن زمان نيست كه مرد دانا بدين سخنان دروغين مزور فريفته شود . شاعرى يعنى مداحى كسان ناسزاوار . مانند آن است كه خوشنويس كشيدهء كاف و يا دايرهء نون را خوب مىكشد
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٤٥