خدايا چه كنم . به اين و آن بناى عجز و لابه گذاشتم « كه بابا جان ! به خدا تعظيم كرده . » ديدم به جايى نمىرسد . يك دفعه به خاطرم آمد كه در اينگونه موارد بنا به عادت زشت اين مملكتها پول حلال همهء مشكلات است . يواشكى پنج قران درآوردم . به محض ديدن پول اختيار از دستشان رفت ، چون موم نرم شدند و آن مبلغ را از دستم گرفته در رفتند ، ما هم خلاص شديم . اما يوسف عمو گريان است . من از او خجلت مىكشم ولى بيچاره خبر ندارد كه من در طهران خيلى بدتر و سختتر از او كوتك خوردهام . بارى ، به سخنان تسليتآميز از او دلجويى كرده رفتيم به منزل و به جاى ناهار هى سيغار است كه پىدرپى مىكشيم و دود مىخوريم . با خود مىگفتم « اگر براى فردا شب به حاجى غلامرضا وعده نداده بودم ، الان از اين شهر بيرون مىشدم . » خلاصه ، بيست و چهار ساعت ديگر از منزل بيرون نرفتيم . فردا طرف غروب بود كه آدم حاجى آمد . از خدمتكار مهمانخانه پرسيد كه ابراهيم بيگ كدام است . نشان دادند . آمد و سلام كرد و گفت :
« بفرماييد ! حاجى منتظر است . »
ديدم يوسف عمو ميل ندارد . گفتم : « خوب نيست ، وعده دادهايم ، بايد رفت . فردا ان شاء الله از اينجا حركت مىكنيم ! »
برخاسته همراه آدم حاجى رفتيم . حاجى از دم در ما را پيشواز كرده در نهايت احترام داخل اتاق نمود . ديدم ده دوازده نفر مهمان ديگر هستند . سلام كرده نشستيم . بعد از مراسم احوالپرسى و خوشآمدى ، از هر طرف صحبت درگرفت .
يكى از آنان گفت : « امروز در حقيقت دلم به حال پسر حاجى نوروز على خيلى سوخت ، ديدم يكبار الاغ علف براى فروش مىآورد ، سر و پاى برهنه . معلوم است امر گذرانشان منحصر به همين است . »
ديگرى گفت : « به ما چه ؟ گناه خودشان است . »
سومى گفت : « نه ، خودشان تقصيرى ندارند . همهء اين گناهان عايد به حال آخوند ملا احمد پيشنماز است . اين بيچارگان را او خاكسترنشين كرد . »
چهارمى گفت : « آقاجان ! اينها همه كارهاى خدايى است ، اسباب آن بر ما پوشيده است . بلكه حاجى نوروز على نيز به ظلم آن همه ثروت و سامان را جمع كرده بود كه در ظرف مدت سه چهار سال اينطور نابود و پايمال شد ! »
يك نفر ديگر - كه گويى مثل ما غريب بود - پرسيد : « حاجى نوروز على كيست ، و چه شده است ؟ »
به او نقل كردند كه : « اين حاجى نوروز على تاجر معتبرى از اهل « گروس » بود . از سه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٤٤