گفتم : « مگر اينان را نمىبينى . »
گفت : « مباحثه مىكنند نه دعوا ! »
گفتم : « چه مباحثه دارند ؟ »
گفت : « مباحثهء علمى . »
گفتم : « چرا اين سخنها را به ملايمت و شيرينزبانى به همديگر نمىگويند ؟ »
گفت : « مگر با خنده و ملايمت علم توان آموخت ؟ »
گفتم : « بنده عرض نكردم كه به همديگر بخندند بلكه چنانكه من با شما حرف مىزنم اين طرز گفت و شنيد بكنند . »
آخوند با خشم هرچه تمامتر از سر تا پاى من نگاهى كرد و گفت : « تو تركى ؟ »
گفتم : « بلى ، آذربايجانى هستم . »
گفت : « اين است كه چيزى نمىفهمى . برو ، برو . اينجا محل تماشا نيست ! »
ناچار گذشتم . اما در هر حجره همين هنگامه برپا بود . گفتم : « يوسف عمو برويم ! در اين مملكت هرچه نگاه كنيم غمافزاست . اين يكى را من ندانسته بودم كه براى آموختن علم بايد داد زد ، فرياد كرد و نعره كشيد . »
از مدرسه چند قدمى فراتر نگذاشته بوديم كه ناگاه از طرف ديگر صداى « دورباش ! » بلند شد . از بانگ فراشان كه « چشم بپوش ، برگرد ، بالا برو ، پايين بيا ! » گوش آسمان كر مىشد . ديدم از دو طرف صف فراشان است كه مىآيند . همانطور كه در شاهرود ديده بوديم ، در ميان صفوف فراشان كالسكهاى در حركت بود . ديدم مردم رو به ديوار كرده ايستادند . در شاهرود اين تشريفات را ياد گرفته اما رو به ديوار كردن را نديده بودم . خلاصه به مردم تبعيت نموده روى به ديوار كرديم . آسترى روى به طرف كالسكه ايستاديم . چون كه به يوسف عمو در شاهرود تعليم داده بودند كه در آن حال ركوع نمايد ، يعنى خم شود ، بيچاره روى به ديوار كرنش كرده معلوم است پشت به خانم بود . فراشان خيال كردند كه اين استهزاء مىكند ، مخصوصا طرف وارون را به خانم نشان مىدهد . من هم رو به ديوار ايستاده بودم ، يك وقت ديدم كه بزنبزن است ، به سر و صورت بيچاره يوسف عمو هى مشت و سيلى و چوب است كه از در و ديوار فرومىريزد . بيچاره هى داد مىزند : « بابا ! چرا مىزنيد ، تقصير من چيست ؟ »
من هم پيش رفته گفتم : « بابا آخر مسلمانايد ، اين غريب بيچاره را چرا مىزنيد ؟ »
گفتند : « اين پدرسوخته به شاهزاده خانم بىادبى كرده . هى پدرسوختهء مادرقحبه ! »
كالسكه گذشت ، فراشان ماندند كه يوسف عمو را ببرند . من با خود در انديشهام كه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٤٣