گفتم : « برويم به مسجد ، نماز خوانده برگرديم به منزل ناهار را هم در آنجا بخوريم ! »
رفتيم به مسجد شاه ، در حقيقت مسجد خيلى عالى است . اما چه فايده ؟ چنانكه از بيرون باشكوه ديده مىشود اندرونش صد چندان پريشان است . حصيرها همهجا پارهپاره ، در گوشهاى دو سنگ گذاشته بودند ، دو نفر گردو شكسته مغزش را سوا مىكردند . در طرف ديگر چند نفر نشسته انار مىخوردند . و در گوشهء ديگر خربزه خورده ، پوست و تخمهايش را ريخته بودند ، به طورى كه - پناه بر خدا ! - هيچ مسلمان غيرتمندى پيدا نمىشود كه از ديدن آن وضع ناگوار خود را از گريه باز دارد . با خود گفتم « خدايا ! اينجا معبد اسلاميان است . اين بىحميتان چرا حرمت او را نگاه نمىدارند ؟ اين خانهء توست ، شرف اسلاميت از اينجا بايد منتشر بشود . آخر در مصر و اسلامبول ما مساجد و جوامع را ديدهايم كه همه با فرشهاى گرانبها مفروشاند و از در و ديوار روايح طيبه به آسمان بلند است . مؤذن و خدام دارند . در اوقات پنجگانه از تمامى مساجد بانگ اذان محمدى بلند است . در مقابل آنها بدينجا چگونه مسجد و معبد نام دهيم ؟
نمىدانم چه بلا به سر اين ملت بدبخت رسيده كه همه كور و كر شدهاند ؟ بالفرض گيرم كه افراد ملت عوام و جاهلاند ، آيا علما و حكما و سادات و بزرگان نيز اين وضع را نمىبينند يا معنى مسجد را نمىدانند ؟ » در اين مساجد نماز جماعت كمتر ادا مىشود .
در هر گوشه چند نفر دستمال خود را به عوض جا نماز پهن كرده منفردا نماز مىگذارند .
چونكه زمين پر از گرد و غبار است . ما نيز چنان كرديم . پس از اداى نماز از مسجد بيرون آمده چند قدمى دور تر ديدم قيل و قال بلند است . درست گوش دادم ديدم صداى طلاب است كه از مدرسه بيرون مىآيد . رفتم توى مدرسه ، بناى بسيار بزرگ و معتبرى بود .
مىگويند يكى از پادشاهان صفويه ساخته است . در سكوى يك حجره آخوندى را ديدم وضو مىگيرد اما در آن حجره صداى دو نفر به غوغا بلند است . با خود گفتم « در حالى كه اين آخوند مىبيند كه دو نفر مسلمان دعوا مىكنند هيچ التفات نكرده مشغول وضو است ؟ » از حالت او تعجب نموده ، نگاه كردم ، ديدم دو تن از طلاب در حجرهء روبهرو نشسته ، در دست هر يك كتابى ، مشغول جنگ و جدل هستند . گاه كتاب را به شدت تمام بالا برده چنانكه گويى به سر آن ديگرى خواهد زد . آن يكى نيز به همانطور . خلاصه ، صداى « لم و لا نسلم » است كه به آسمان بلند مىشود . معركهء غريبى بود . از آن آخوند - كه وضو مىگرفت و حالا تمام كرده مسح مىكشيد - پرسيدم : « جناب آخوند اينان چرا دعوا مىكنند ؟ »
گفت : « دعوايى نيست ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٤٢