رسيديم به مهمانخانه . ديدم واقعا جاى خوب است . اتاقهاى متعدد دارد . يكى را دادند ، شبى به دو قران ، كه خيلى ارزان است . از اسباب و مبل نيز تختخواب و ميز و صندلى و ساير لوازم و رختخواب و غيره موجود است . با حاجى خداحافظى كرديم ، او رفت . خدمتكار مهمانخانه سماور حاضر كرد و گفت : « براى شام چلو مىخواهيد يا پلو ؟ »
گفتم : « مگر آشپزخانه و طعام هم داريد ؟ »
گفت : « همهچيز هست . »
گفتم : « اگر چلو با خورش جوجه بدهيد بهتر است . »
گفت : « به چشم ! »
چاى خورده نماز خوانديم . آنگاه شام آوردند : يك مجموعهء به قاعده چلو و خورش و شربت و دوغ و پنير و سبزى ، در نهايت سليقه و پاكيزگى . خورديم . فردا حاجى غلامرضا به ديدن ما آمد . قدرى صحبت كرديم . هنگام رفتن براى فردا شب از ما وعده گرفت . او رفت ، ما هم از منزل بيرون شديم . راه بازار را پرسيديم . گفتند : اين خيابان راست مىرود به « عالىقاپو » ، از آنجا طرف چپ راه بازار است . گردشكنان رفتيم تا بازار . اين شهر قزوين وقتى پايتخت بود ولى حالا از رونق افتاده ، خيلى كثيف و خراب است . نسبت به شهرهاى فرنگستان دهكدهاى هم به شمار نمىرود ، زيرا كه شهرهاى اروپا در و ديوارش را نيز گويى روح و حس هست . از كثرت آمدوشد مردم و اشتغال به معاملات ، شخص به رونق تجارت آنجاها پىتواند برد . يك نفر را در همهء شهر بىكار نمىتوان ديد . همه مشغول كار و در فكر تزييد ثروت ملى و آبادى مملكتاند . بالعكس در ممالك ايران ، هرجا كه مىنگرى ، مردمان تنبل و بىكارند كه در هر گوشهاى جوق جوق نشستهاند . شهرها همه خراب و چون گورستان است . اگر شخصى به ديدهء بصيرت بنگرد از در و ديوار شهر توان شنيد كه به آواز بلند مىگويد : « من صاحب ندارم و براى آبادى من هيچ اقدامات به كار نمىبرند . » خيلى افسوس خوردم . چه مىتوان كرد ؟
بارى ، گفتم : « يوسف عمو ، برويم يك دكان آشپزى لقمهاى نهار بخوريم ! »
دكان آشپزى سراغ گرفتيم ، يك دكان چلوپزى نشان دادند . بدانجا رفتيم . نگاه كردم از كثرت كثافت به دكان داخل شدن ممكن نيست تا چه رسد به چيز خوردن . برگشتيم .
ديدم يوسف عمو مىگويد : « اطباى پدرسوختهء فرنگستان همه دروغ مىگويند كه ميكربهاى ناخوشى از كثافت توليد مىشود . اگر چنان است پس چرا اينان با اينهمه كثافت ناخوش نمىشوند ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٤١