گفتم : « مرگ من راست بگو ! زوجهء شما نيز اينجور لباس مىپوشد ؟ »
گفت : « اختصاص به من و غير من ندارد . عرض كردم همهء زنان را لباس اين است كه ديدى . »
خلاصه ، رسيديم نزديك پوستخانه . هنوز يوسف عمو و حمال نرسيده بودند . خود رفته كرايهء كالسكه را تا قزوين - كه چهارده تومان و نيم بود - دادم .
ديدم يك نفر در لباس تجار ايرانى در آنجا ايستاده گويى انتظار چيزى را دارد . آمد پيش من ، سلام داد و گفت : « من هم به قزوين خواهم رفت . از صبح تا حال در اينجا منتظر بودم كه بلكه رفيق راهى پيدا شود ، تاكنون راست نيامد . اگر راضى باشيد چهار تومان و نيم را من بدهم ، سه نفرى سوار شويم . »
ملاحظه كردم از رفاقت اين شخص ضررى به حال ما نخواهد شد . چون نمىشناختم به روى مشهدى حسن نگاه كردم . اشاره نمود كه ضرر ندارد . من هم جواب قبول دادم .
اظهار ممنونيت و تشكر نمود . در آن اثنا يوسف عمو هم رسيد . اسباب را بستم به پشت كالسكه ، قدرى خردهريز را هم - كه در سر دست لازم بود - در توى كالسكه جابهجا كرده نشستيم . دو ايمپريال به مشهدى حسن نياز كرده ، عذر خواستم . تشكر و دعا كرد .
همديگر را وداع نموديم :
- « خداحافظ ! »
- « خداحافظ ! »
اين مشهدى حسن آدم خيلى خوب بود ، بسيار زحمت ما را كشيد . به هر حال به راه افتاديم . در اينجا به خاطرم آمد كه اجمال سياحت طهران را ، به لحاظ اينكه در آينده به كار خواهد خورد ، بنگارم .
اين است اجمال آن تفصيل
پادشاه مملكت ايران ، تقويم در پيش ، ملاحظه مىكند كه براى عزيمت [ به ] شكار كدام روز [ و ] ساعت خوب است . همهء وزرا ، امرا و رجال و مأمورين در خيال اينكه لقب تازهاى براى خود پيدا كنند و از مقامى كه دارند به هر وسيلهء نامشروع كه دست دهد بالا بروند و همچشمان خودشان را ، به هر افترا و بهتان كه ممكن باشد ، از منصبى كه دارند پايين بياورند ؛ همه اين خيال را دارند ، حتى دربان هم اميد حكومت ولايتى را دارد ، و امثالش هم بسيار است .
طبقهء تجار نيز اصلا در خيال ترقى تجارت و توسيع ادارهء آن نيستند و به همان