تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
خيلى تمجيد از آن كرد . چون بيرون آمدم به هركس نشان دادم ، يك قران قيمت كردند . من نيز به همين غلامعلى بخشيدم . غلامعلى ، چنان نيست ؟ » گفت : « بلى ! در جيب من است . » بعد وداعش كردم . هرچه اصرار نمود به مشايعت بيايد ، قبول نكردم . دو تومان به غلامعلى انعام داده خداحافظى كرده برگشتم به منزل . مشهدى حسن هم رسيد . گفت : « كالسكه تا دو ساعت حاضر است . » دالاندار آمد . حسابش را ديده پنج تومان و نيم دادم خيلى ممنون شد . اشياء را چيديم همه را بسته به حمال سپرديم . گفتم : « قدرى خرده‌ريز هم بايد خريد . » مشهدى حسن گفت : « پس يوسف عمو با حمال برود ما از اين دربند - كه راه پوستخانه نزديك است - برويم كه ميوه‌فروشان در اين راه بسيارند . » يوسف عمو و حمال رفتند ؛ ما نيز از در پايين كاروانسراى بيرون شده به يك دربند بسيار قشنگ رسيديم . ديدم زنى بىچادر از درى دويده در آن طرف دربند به درى ديگر داخل شد . از مشهدى حسن پرسيدم : « اين‌جا حمام است ؟ » گفت : « نه ، خانه است ! » گفتم : « پس اين زن چرا برهنه بود ؟ » گفت : « خير برهنه نبود ، پيراهن و زيرجامه داشت . » گفتم : « نه بابا ! من خود ديدم ؛ پيراهن داشت اما زيرجامه نداشت . » گفت : « در اين‌جا زنان زيرجامهء بس كوتاه مىپوشند و شلوارى هم از زير آن مثل شلوار مردانه دارند ولى در خانه گاهى شلوار زيرين را نمىپوشند . چون كوچه خلوت است ضعيفه به خيالش كه كسى نيست بىچادر به خانهء همسايه مىرفت كه از قضا به ما دچار شد . » گفتم : « پناه بر خدا ؛ اين تا چه پايه بىحيايى است ! در ميان هيچ‌يك از اقوام اسلاميه همچنان لباس نيست . اگر حرمت آيهء حجاب را بايد چنين داشت ، پس « كافرم من اگر اين طايفه دين‌داران‌اند . » بسيار تعجب كردم . گفتم : « مگر اينان را شوهرانشان نمىبينند . » خنديد . گفت : « چطور نمىبينند ، لباس همه اين‌جور است . زنان علما ، وزرا ، اغنيا ، فقراى همهء ايران همه اين‌طور است . »