تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
مصر و اسلامبول است . اين‌ها را با خود ببر ، به شما ارزان حساب مىكنم . خيلى مال خوب نان‌دار است . » گفتم : « چيزى خريد نخواهم كرد . » گفت : « اگر پول ندارى بعد مىفرستى . » گفتم : « نه ، هيچ خريد نخواهم كرد . » گفت : « ده من فيروزهء خرج مصر دارم ، بارى اين‌ها را بگير . » عرض كردم كه : « هيچ چيز نمىگيرم . » گفت : « پس چرا آمدى ؟ » گفتم : « به عزم سياحت . » گفت : « خوب ، طهران را چه‌طور ديدى ؟ » گفتم : « در طهران چيزى نيست كه آدمى از ديدنش خشنود باشد . » گفت : « چطور نيست ؟ » گفتم : « در اين شهر با وجود مرد توانگرى مانند شما بايستى تاكنون براى ترويج تجارت وطن و تزييد امتعه و محصولات آن كومپانىها و « بانك ملى » تشكيل يافته ، از اين‌جا تا تبريز يك راه‌آهن درست بكنند كه براى شما موجب مزيد منفعت و براى وطن اسباب آبادى و به جهت هموطنان مايهء تزييد روابط تجارت و راحتى باشد . گذشته از آن ، در اين شهر بزرگ كه پايتخت است چند نفر توانگران و بزرگان يك‌جا جمع نشده‌ايد كه به اتفاق بيمارخانه‌اى براى اطفال يتيم و بىكس ملت برپا داريد كه در دنيا براى شما موجب سربلندى و افتخار و در آخرت وسيلهء رحمت شود . » گفت : « ما شاء الله ابراهيم بيگ ! هى مسلسل از اين مطالب بزرگ مىشمارى ! پول كجاست ؟ اين‌ها همه با پول مىشود . » گفتم : « حاجى عمو ، اين چه فرمايش است . بيست سال است كه تمام مداخل ايران سپرده به دست شماست . در مصر از خودت شنيدم كه يكپارچه جواهر يك‌صد تومانى را به ديوان و اهل در خانه به پانصد تومان مىفروشى ، و گذشته از آن در بازارهاى تمام شهرهاى ايران هرجا بنگرى جوال جوال ، خرمن خرمن پول سياه است كه ريخته‌ايد . مردم مىگويند بيست و پنج كرور پول سياه را شما به ايران پاشيده‌ايد . سرمايهء اين‌ها نهايت سيصد هزار تومان است ، ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ! » ديدم از هر طرف حضار مجلس لب به دندان گرفته اشارت مىكنند كه « خموش ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 136 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو