حاجى هم معلوم است كه از اين صحبت متغير خواهد شد . به كمال غيظ از جاى برخاسته گفت : « فضولى به تو ميراث است ! »
آستين بالا زده كه يعنى مىرود تجديد وضو كرده نماز بخواند . بدان بهانه رفت و از شنيدن صحبتهاى تلخ من رها شد . من ماندم و مجلسيان ، همه از بىباكى من در صحبت با حاجى متعجب بوده ، به روى همديگر نگاه مىكردند و يكى از من پرسيد :
« مشهدى شما كجايى هستيد ؟ »
گفتم : « جهنمى ! »
و پاشدم . معلوم شد سبب احضار من آن بود كه جناب حاجى - چنانكه خود اظهار كرد - قدرى فرش و فيروزه به من بفروشد كه من نيز هست و نيست خود را به روى آن بگذارم و بدين وسيله حق سلام و طعام ديرين را ادا نمايد .
بارى ، سه چهار روز ديگر در طهران بوديم . روز چهاردهم ماه ، مشهدى حسن را فرستادم از پوستخانه يك كالسكهء چهاراسبه كرايه كرده ما را تا قزوين بفرستد . خود هم رفتم با حاجى خان خداحافظى كنم . چون به در ايشان رسيدم غلامعلى را ديده پرسيدم :
« حاجى خان را بگوييد فلان كس است ! »
حاجى خان آمد : « بسم الله ، بفرماييد ! »
گفتم : « براى خداحافظ آمدم . »
گفت : « چه مىگويى ؟ »
گفتم : « بلى ، بايد رفت ! »
گفت : « كى و كجا ؟ »
گفتم : « امروز تا قزوين و از آنجا هم به آذربايجان . »
گفت : « بابا ، چه تعجيل داريد ؟ »
گفتم : « بس است ، خيلى بد گذشت . دلخوشى من در اين ملك تنها از ملاقات همان وجود محترم بود و بس . در مقابل دلالتى كه به ملاقات آن شخص بزرگم فرموديد به شما هرقدر شكر كنم كم است . واقعا آدم بزرگى است . از من عرض بندگى برسانيد . هيچ وقت ايشان را از دعا فراموش نخواهم كرد . »
گفت : « امينضرب را ديدى ؟ »
گفتم : « خيرش ببينى ! »
- « خيرش كجا بود كه من ببينم ؟ خاك سياه خيرش را ببيند ! چندين بار كارها به من رجوع كرده زحمتهايش را كشيدم ، در پاداش آنها روزى يك فيروزه به من بخشيد و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٣٧