از ناهار قدرى خوابيدم . وقتى ديدم يوسف عمو بيدارم مىكند .
گفتم : « چه خبر است ؟ »
گفت : « حاجى محمد حسن امينضرب آدم فرستاده شما را مىخواهد . »
گفتم : « بگو در منزل نيست ! »
گفت : « نمىشود زيرا كه اول پرسيدند ، گفتم در منزل است . »
ناچار پا شدم . اما دلم نمىخواست بروم چونكه از اول او را ديده و از حالتش خوشم نيامده بود . شخصى بىحقوق است . دو دفعه به مكه رفته هر دوبار چند روزى در خانهء ما مهمان بود . مرحوم پدر خيلى زحمات از او كشيده ولى بعد از فوت پدر مرحوم يك كاغذ سرسلامتى به من ننوشت . علاوه بر آن ، بسيار مرد طمعكار و متقلب است . هر بيچارهاى را كه زير چنگ خود بياورد حكما يك فيروزهء دو تومانى را به تقلب در پنجاه تومان به او خواهد فروخت و بالعكس اگر در دست يك نفر انگشترى الماس صد تومانى ببيند هزار گونه نقش مىزند كه بلكه به ده تومان آن را از دست صاحبش بگيرد . ابدا به خاطر خدا سلام به احدى نمىدهد . معلوم بود كه از خواندن من نيز همين ملاحظات را در نظر داشت . بارى ، ديدم ناچار بايد رفت . از اتاق بيرون آمدم . ديدم كه پيرمرد معمرى ايستاده . گفت : « جناب حاجى امينضرب شما را مىخواهد . »
به همراهى او رفتم . داخل حجرهء حاجى شده سلام دادم .
حاجى : « او ! عليكم السلام ، آقا ميرزا بيگ ! بسم الله ، بسم الله ! مرد حسابى ، چند روز است اينجا هستى ، چرا پيش من نيامدى ؟ ديروز حاجى خان به من گفت . احوال شريف ؟ از وفات مرحوم حاجى ابوى بسيار متأثر شدم ، خداى رحمت كند ؛ شما با متعلقان سلامت باشيد ! از كجا مىآييد ؟ »
گفتم : « از مشهد مقدس . »
گفت : « حاجى ملك را ديديد ؟ »
گفتم : « نه خير . »
گفت : « چرا ؟ »
گفتم : « آشنايى نداشتم ، كسى هم پيدا نشد كه مرا به ايشان دلالت كند . »
گفت : « در مشهد چه خريديد ؟ »
گفتم : « هيچ چيز . »
گفت : « خوب ، من در اينجا قدرى فرش « سلطانآباد » دارم ، مال بسيار خوب و خرج
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٣٥