به سمت كارپردازى به مصر و بغداد رفت . شقىترين مردمان زمان خود بود . هنوز بدعتهاى او در اسلامبول و ساير ممالك عثمانى ، مجرى و خانمانسوز ايرانيان بىنواست . ننگى كه از مظالم و بدعتهاى آن به دولت و ملت ايران تاكنون وارد آمده و مىآيد از شرح و بيان آن زبانها عاجز است .
بهر شرح جور آن كافرنهاد * غير از اين منطق ، لبى بايد گشاد
خدايش لعنت كند ! »
به هر حال سوره و فاتحهاى خوانده روح آن مرحوم را شاد داشتيم . پس از آنجا برگشتيم .
مشهدى حسن گفت : « كجا برويم ؟ »
گفتم : « قافله را بكش به سوى مدرسهء دار الفنون . »
گفت : « به چشم ! اگر شما مرا به ساربانى قبول نماييد من هم حرفى ندارم . »
گفتم : « من شتر مىشوم اما نمىدانم جناب آقا قبول كنند يا نه ؟ »
قدرى ظرافت كرده خندان به راه افتاديم . چون به در مدرسه رسيديم فراش جلو در ايستاده بود . گفتم : « آقا جان ما غريبايم و به سياحت وارد اين شهر شدهايم . آيا ممكن است كه مدرسه را تماشا كنيم ؟ »
فراش گفت : « ممكن است . اما امروز جمعه است ، كس نيست . »
در حقيقت ما هم غافل بوديم كه آن روز جمعه است .
گفتم : « لامحاله وضع مكتب را مىتوانيم ببينيم ؟ »
فراش اذن داد و ما را به داخل دار الفنون برد . همه چيز را در جاى به قاعده ديده بسيار شاد شده بيرون آمديم . تختههاى سياهى چند ، براى حساب و امتحان از املا و انشا از ديوار آويخته بودند . رفتم يكى از آنها را بوسيده سر و صورت خود را بدان ماليدم . سيد پرسيد : « اين چه حالت است ؟ بوسيدن تخته چه معنى دارد ؟ »
گفتم : « آقا ! اين تختهها تبرك است . كاش در هر شهرى از شهرهاى ايران هزار جاى از اين تختههاى تبرك آويزان بودى ، زيرا كه اسباب افتخار من و شماست . »
سيد گفت : « عجب است ! از تختهء خشكى چه افتخار براى من و تو حاصل تواند شد ؟ »
گفتم : « جناب آقا ، بنده با شما نيستم ! »
بارى ، از آنجا هم برگشته به منزل آمديم . بسيار خسته شده بوديم . زود شام را خورده خوابيديم . فردا را تا وقت ناهار در منزل نشستم ، مشهدى حسن نيامد . بعد