اينكه به منافع عموميهء وطن خدمتى نموده يا سبب رفع ظلم و بدبختى از هموطنان خود گرديده اسباب آبادى عمدهاى در مملكت خود فراهم آورده است . ملت و دولت نيز در مقابل آن مآثر حسنهء همچنان پادشاه يا سردار لشكرى يا آنچنان عالم و يا اديبى ، پس از فوت آن ، محض ابراز حقشناسى از كيسهء خودشان بالطوع و الرغبه پول جمع كرده به ملاحظهء اينكه وجود آن شخص بزرگ هميشه منظور نظر عمومى باشد همچنان مجسمهاى براى او ساخته يادگار مىگذارند ، نه اينكه شخص در حيات خود مجسمهاش را خود خريده در معبر مردم بگذارد و به خلق بگويد كه « من مرد بزرگى هستم ، مرا بشناسيد ! » بالفرض اگر من حال خود را به شما تعريف كنم كه من چنين و چنانم هر آينه شما در غياب من حتما خواهيد گفت كه اين مرد خيلى بىمعنى است كه خود را تمجيد مىكند ! خودپسندى را خدا و پيغمبر و حضرات ائمهء هدى و حكما و ادبا و شعرا و فضلا مذموم دانستهاند و چنان نيز هست . وانگهى امثال اين مجسمهها نيز در شريعت پاك اسلام مذموم است . يك هزار و سيصد سال مىشود كه از اسلام پادشاهان بزرگ پديد آمدهاند اما هيچيك از ايشان مانند اين مجسمه از خود چيزى به يادگار نگذاشتهاند ، حال آنكه بسيارى از ايشان به عالم اسلاميت و انسانيت خدمتهاى نمايان كردهاند . اگر بنابراين بود ، سلطان محمد فاتح بايستى به نام خود ده همچنان مجسمه از طلا و نقره به يادگار بگذارد كه حق هم داشت ، زيرا كه بسيارى از خلفا و سلاطين بزرگ اسلام در خصوص فتح اسلامبول سعىها كردند و ليكن به هيچيك فتح آنجا ميسر نشد تا اينكه آن سكهء سعادت به نام سلطان محمد فاتح زده شد . آن پادشاه صاحب عزم - چنانكه در تواريخ مسطور است - از خشكى كشتىها رانده و خود را به هزار جانفشانى به مقصود رسانده است كه با همهء ترقيات جديده و علوم متداولهء امروزه تفصيل اين فتح خيلى مشكل به نظر مىآيد ولى از قوّت عزم و طالع آن پادشاه اين فتح عظيم قسمت او شد .
چون صورت و مجسمه را صاحب شريعت غرا نهى فرموده ، از آنرو از سلطان محمد فاتح مسجد جامع بزرگى به يادگار است كه تا ساليان دراز سبب نام نيك و ذكر خير آن پادشاه بزرگ خواهد بود . لهذا براى مسلمان بزرگى ، در حالتى كه هيچ آثار خيرى از خود به يادگار نگذاشته است ، برافراشتن همچنان هيكل آهنين در معبر مسلمانان بسيار عيب است و گناه است . اينها نيست مگر خودستايى و تكبر كه هر دو از صفات مذمومه است . »
گفتم : « بابا ، اينها را ول كنيد ! به ما چه ؟ بگذاريد چند قدمى آسوده راه برويم ! »
قراباغى از من پرسيد : « قلم مداد دارى ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٣١