تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
از منزل بيرون شده در بازار به دو نفر راست آمديم . يكى سيدى معمم بود ، ديگرى مردى چهل ساله . اينان با مشهدى حسن معارفه داشتند ، از همديگر احوال‌پرسى كردند ، بعد پرسيدند : « كجا مىرويد ؟ » مشهدى حسن گفت : « مىرويم به گردش . هرگاه كارى نداريد با هم برويم ! » گفتند : « چه عيب دارد ! » مشهدى حسن آنان را معرفى كرد . اين سيد نامش آقا مير حبيب الله ، آن ديگرى كه پالتويى دربرداشت ، از اهل قراباغ بود . مىگفت : « در اسلامبول و شهر مسكو مدت‌ها اقامت كرده‌ام . » بارى ، رفتيم . همه‌جا تماشاكنان تا ميدان مشق رسيديم . ميدانى ديديم بسيار بزرگ ، آب‌پاشى كرده‌اند ، پاك و خيلى باصفا بود . چند دسته از سربازان مشق مىكردند . خيلى تماشا كرديم . مشاق اين سربازان ، جوانى سى و پنج ساله از اهل مجارستان بود . خيلى متأسف شدم ، زيرا كه آن جوان به صاحب‌منصبان پنجاه سالهء ايرانى مشق مىداد . از آن‌جا گذشتيم . در بيرون ميدان حوض بسيار بزرگى هست ، خالى از صفا نبود . قدرى در اطراف آن گردش كرده ، رو به بالا رفتيم تا آن‌جا كه مجسمهء اعليحضرت شاه را در حالت سوارى از آهن و روى ريخته گذاشته بودند . بسيار با صنعت بود . گويى كه خود شاه در روى اسب ايستاده است . قدرى در اطرافش گشتيم . پس از آن در روبه‌روى مجسمه نشسته به سيغار كشيدن مشغول شديم . آن مرد قراباغى گفت : « اين مجسمه بسيار خلاف قاعده است . در هيچ‌جا چنان چيزى نيست . » سيد گفت : « چه‌طور نيست ؟ در همه‌جاى فرنگستان امثال اين بسيار است . در ممالك روس نيز از اين قبيل خيلى ديده‌ام . » قراباغى گفت : « عرض كردم كه در هيچ‌جا چنان چيزى نيست . شما سهو داريد . » سيد از روى قهر قسم خورد و گفت كه : « امثال اين را در ممالك خارجه بسيار ديده‌ام . » قراباغى گفت : « جناب آقا ! راست است ، آن‌ها را كه تو ديده‌اى من هم ديده‌ام ، اما حرف در اين‌جاست كه هر يك از آن‌ها خدمات بسيار نمايان به دولت و ملتشان كرده‌اند . در پاداش آن خدمات پس از مرگ بر آن شرف نايل آمده‌اند . مثلا يكى قلعهء بسيار محكمى را به يورش جان‌سپارانه فتح كرده يا حصار متينى را از دشمن قوىپنجه به دست آورده يا راه سعادتى براى هموطنان خود پيدا كرده است يا مؤسس قانونى بوده يا