تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
تلخ و ناگوار . خداى عمر ما را كوتاه كند كه تيره‌روزى را نبينيم ! » بارى ، با نوكران وجود محترم ، به منزل رسيده خوابيدم . فرداى آن ، مشهدى حسن آمد . در دست پارچه كاغذى داشت . پرسيدم : « آن چيست ؟ » گفت : « روزنامهء ايران . هفته‌اى يك‌بار ، روزهاى چهارشنبه ، طبع و نشر مىشود . » متعجبانه گرفته و خواندم . در زير عنوان « اخبار داخله » ، پس از تفصيل تشريف‌فرمايى موكب همايون به شكارگاه و دعاى ذات ملكوتى صفات همايونى ، مجلس دربار دولت هفته‌اى سه روز در عمارت مباركهء « خورشيد » ، به رياست فلان ، انعقاد مىيابد . سپاس خداى را كه كليهء امور و اعمال دربار دولت و مهام داخليهء مملكت ، قرين نهايت انتظام است و در ضمن اخبار ولايات نيز از اين قبيل . مثلا مىنويسد « كاشان : الحمد لله از اهتمامات كافيهء فلان حاكم ، رعيت مرفه الحال و آسوده به دعاى بقاى عمر و دولت همايونى مشغول‌اند . كاه و جو فراوان و ساير اجناس هم ارزان است . اصفهان : ايضا . كرمان : ايضا . شيراز : ايضا . » و قس على هذا البواقى . در ضمن اخبار خارجه هم از جغرافى جزيرهء : « كوبا » و امثال آن بعض چيزها مىنويسند كه نه خود آن مطالب را مىفهمند ، نه يكى ديگر از ايرانيان . از ديدن اين‌ها دود از سرم بلند شد . روزنامه را به دور انداخته گفتم : « در تمامى ولايات ايران فرياد مردم از بيداد حكام به فلك مىرسد ، اين بىانصاف به عدالت آنان شاهد مىگذراند ؟ مسلمانان ! كسى نيست كه از اين روزنامه‌نويس بىدين سؤال كند : در حالى كه در تمام ايران پنجاه نفر پيدا نمىشود كه از جغرافياى وطن خودشان خبردار شده سرحدات و ثغور ممالك ايران را بشناسند ، از خواندن و نفهميدن جغرافى « كوبا » به حال ايشان چه فايده حاصل تواند شد ؟ به جاى اين مطالب بىسر و بن ، مقال‌هاى سودمند نوشته ، رعيت را به اطاعت پادشاه و پادشاه را به مهربانى در حق رعيت تشويق و ترغيب كن ، كردار نيكوكاران را ستايش و معنى اين را يادآورى كن كه رعيت بىسلطان و سلطان بىرعيت نمىشود ! اين دو عنصر لازم و ملزوم همديگرند و در لفظ دو اما در معنى يكى هستند . بايد رعيت پادشاه را پدر مهربان و پادشاه رعيت را اولاد گرامى خود شمارد تا هر دو نيكبخت شوند ! » مشهدى حسن ديد اوقاتم تلخ شد . گفت : « برخيزيد برويم گردش ! » گفتم : « به كجا ؟ » گفت : « هرجا كه پيش‌آيد ! » گفتم : « يوسف عمو ! برخيزيد برويم ! »