گفت : « آن جوان سوار شيرين شمايل سركردهء ماست . نام نامىاش مظفر الدوله است . ما را براى دادرسى و يارى اين ايران خان آورده است . »
هنوز اين سخن تمام نشده بود ، ديدم مظفر الدوله نزد ايران خان رسيد و فورا از اسب فرود آمد و سر ايران خان را از خاك برداشت و به روى زانو گذاشت . قدرى شربت به گلويش ريخته گلاب به رويش پاشيد . كسانش نيز از هر طرف به شورشيان طاغى حمله برده از اطرافش پراكنده كردند . جوان چند تن از مقربان و معتمدين خود را به معالجهء آن پير مقرر داشت و جمعى ديگر را به شستن سر و صورت و تجديد لباس او مأمور كرد . از مشاهدهء اين همه يارى و مهربانى مظفر الدوله در حق آن پير افتاده ، ابواب شادمانى به روى من گشوده شد . پيش رفتم كه زخمهاى پير را ببينم ، ديدم كه مهلك است . بعضى از زخمها آماس كرده ، خون و استخوانهاى بدن را فاسد نموده است ، به نوعى كه هر حكيمى آن زخمها را معالجه كرده بهبودى بدهد يا استاد حضرت لقمان و يا شاگرد حضرت عيسى بن مريم است . از خوف آن حالت به شدت هرچه تمامتر هراسان شده بر خود لرزيدم و از شدت لرزه بيدار گشتم .
در آن حال بانگ اذان به گوشم رسيد كه مؤذن مىگفت « اشهد ان لا إله الا الله ! » چون بر خود آمدم ديدم اذان صبح است . برخاسته وضو گرفتم . دوگانه براى معبود يگانه به جاى آوردم و در پى آن هم نماز حاجتى خوانده مخصوصا تندرستى و عزت ايران خان را از درگاه واهب الآمال درخواست نمودم . انتهى »
بعد از خواندن اين خوابنامه عرض كردم : « تعبير اين خواب چون آفتاب روشن است . »
پرسيدم : « آن جوان كه به او مىگفتند « آخر تو مسلمانى ، از اين پير افتاده و مظلوم دستگيرى و يارى كن كيست ؟ »
گفت : « آن جوان همان بينندهء خواب است كه مثل تو و ديگران بايد از قهر و غضب وزراى داخليه و خارجيه باكى نداشته از كوتك وزير جنگ نترسد . از طعن و سرزنش ديگران نينديشد .
بايد همهجا داد بزنيد و فرياد بلند كنيد كه خداوند عالميان حضرت فخر كائنات و افضل موجودات عليه و آله اكمل التحيّات را به رسالت مأمور فرمود كه ريشهء ظلم را از روى زمين براندازد و اساس قسط و عدل را محكم سازد . آن حضرت به فرمان خداى به
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٢٧