تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
بيچاره با كمال ضعف و ناتوانى به آواز حزين فرياد مىكرد كه « اى فرزندان ناخلف و اى نمك‌خواران حق‌ناشناس و بىمعرفت گناه من چيست كه بدين خوارى در خاكم مىكشيد و به كيفر كدامين خطا بدين عقوبت سختم گرفتار مىداريد ؟ » چند نفر نيز از دور و نزديك ، به آواز بلند آن جوان را مخاطب داشته مىگفتند « آخر تو مگر نه مسلمانى ؟ از اين بيچارهء افتاده دستگيرى كن ، آبى به رويش بزن ، دشمنان را از اطراف او بران ! » آن پيرمرد پريشان روزگار به همان حالت بيخودى افتاده جوان نيز هر دم به يكى متوسل گشته هر لحظه از كسى يارى مىخواست - چه كند ؟ « الغريق يتشبث به كل حشيش » - ولى از هيچ‌كس يارى و حمايت نمىديد . يكى مىآمد كه زخمش را مرهم بندد ، زخمى ديگرش مىزد ، ديگرى مىرسيد كه جامه‌اش رفو سازد چون نزديك‌تر مىشد پيراهن از تنش مىكشيد . از دهشت اين حال نزديك بود روح از بدن من پرواز كند . با خود مىگفتم « خدايا اين چه هنگامه است و اين پيرمرد كيست و تقصيرش چيست كه اين‌همه ستم را در حق او روا مىبينند و احدى از او يارى و حمايت نمىكند ؟ » از يكى پرسيدم كه « نام اين پيرمرد مظلوم كيست ؟ » گفت : « مگر نمىشناسى ؟ » گفتم : « نه ! » گفت : « نامش ايران خان است . آن غارتگران همه فرزندان او هستند كه به واسطهء عدم اطاعت و نافرمانى پدر - كه ناشى از عدم تربيت است - از دولت و مكنت و افتخار و عزت محروم مانده ، اكنون كه همهء ثروت و سامان پدر را تمام كرده املاكش را بر باد داده‌اند ، كارشان به دزدى و راهزنى كشيده - چنان‌كه مىبينى - پدر را بدين روز تيره نشانده ، از حياتش نوميد ساختند . » در اين گفت‌وگو بوديم كه ناگاه از طرفى گرد برخاست . شهسوارى از دور نمايان شد كه فوجى از تيراندازان در پشت سر او به طرف پير به تعجيل اسب مىراندند . گفتم : « سبحان الله ! اين‌همه مردمان با تاب و توان ، از اين پير افتاده چه مىخواهند ؟ هرگاه اينان هم پى غارت مىآيند ، چيزى به جا نمانده است . اگر قصد قتل او را دارند ، او خود در شرف موت است ، اگر براى تكفين و تدفين است ، اين نيزه و شمشير را لازم ندارند . اسباب طعن و ضرب براى چيست ؟ در اين اثنا ، يكى از سواران به من رسيد از او پرسيدم كه « تو را به جوانى خودت سوگند مىدهم ، اين‌جا براى چه آمديد و شما چه كسانيد ؟ »