گفت : « هرگاه به اين زودىها نرفتى ، باز بدينجا بيا . »
گفتم : « خيال دارم زودتر بروم . »
خواستم به راه بيفتم ، گفت : « خوب است كه به خاطرم آمد . يك خوابنامهاى هست صبر كن او را بدهم بخوانيد . »
نشستم . وجود محترم گفت : « يك نفر مانند شما - كه به درد تعصب ملى و ناخوشى وطنپرستى گرفتار است - با من معارفه دارد . گاهى نزد من مىآيد . روزى هم به خانه آمد و همين كاغذ را كه به تو مىدهم ، به من نشان داده گفت : امشب خوابى ديدم پس از بيدارى نوشتم كه فراموش نشود . اين است كه خوانده تعبير فرماييد . چون خواندم تعبيرش معلوم شد . گفتم از غايت وضوح اين خواب را اشكالى نيست . آنكه آمده آب مىدهد ، گلاب مىپاشد وليعهد است . بگير بخوان ! اين است صورت خواب همدرد شما ! »
كاغذ را گرفتم . نوشته بود :
ديشب پيش از خواب ، از وضع ناگوار مملكت بر خود پيچيده با خود در جنگ بودم كه مرد حسابى به تو چه كه مشتى از اراذل مملكت ظالماند ، و چندين ميليون مظلوم . آنانكه با همهء كثرت و جمعيت در رفع ظلم از خودشان اتفاق نمىكنند ، تو را چه رسيده كه يكه و تنها از صدمات و تعدياتى كه همه روزه بر آنان وارد مىآيد خود را پريشان و شيرينى حيات را بر خود تلخ دارى و شب و روز در آرزو و حسرت ديدن ترقيات وطن و سعادت ملك و ملت و انتظام امور مملكت و آسايش رعيت و تعميم عدالت ، عمر خود را به اندوه و كدورت به پايان آرى ؟ به تو چه مردكهء ديوانه ؟ در پايان انديشه خوابم برد .
در خواب ديدم در خيابان « ناصريه » ، پيرمرد ريش سفيد و ژوليدهموى و پريشان احوالى با اعتدال قامت و تناسب اعضا كه لباسهاى فاخره دربرداشت ، نمايان شد و جوانى دست او را گرفته است . پير در نهايت هراسانى با جوان صحبتكنان راه مىرفت و هر لحظه به اطراف خود نگران بود . ناگاه از يك طرف شورش عظيمى برپا شد . گروهى از بازاريان و مردمان بىسروپا و اراذل اطراف پيرمرد را گرفته هريك چيزى از او به غارت مىربودند . برخى به وجودش نيز صدمه رسانيده به سر و صورتش زخم مىزدند . و بعضى دست و پا و اندامش را پارهپاره كرده گروهى جواهرات جامهاش را به غارت مىگرفتند . تا اينكه او را از همه چيزى برهنه ساخته نيمهجان به گوشهاى انداختند . و از شدت صدمات وارده ضعف به وجودش مستولى شده گريهكنان از پاى درافتاد .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٢٥