جايى نمىرسد و به گوشى نمىرود . اين بىبصران نمىبينند كه سبب هرگونه عزت و افتخار مغربزمين همان علم و آگاهى ايشان است و سبب ذلت و خوارى مشرقيان نيز عدم علم و جهالت آنان . اين بىخردان ملاحظه نمىكنند كه در اين عصر اخير سبب هرج و مرج ايران و عدم پايدارى سلطنت در يك سلسله و خانواده - كه هر روز چون انگشتر در انگشتها مىگرديد - به جز از بىعلمى و بىقانونى چيزى نبود و اسباب عمدهء آن خرابىها ظلم و مايهء آن هم جهالت بود . در اثبات اين مدعا چه دليل واضحتر از سلطنت نادرى بياوريم كه به شومى جهالت از آنهمه فتوحات و شجاعت در ظرف اندك مدتى آثارى باقى نماند ، سهل است كه نه سر ماند نه دستارش . اين مشتى خاك ايران از روى جهل چه بلاست كه نديده باشد ! پيش از نادر و بعد از آن ، هميشه پايمال خيول حوادث و فتن روزگار بوده كه اسباب همهء آنها را هرگاه تحقيق كنيم خواهيم ديد كه جهالت و نادانى است . راستى به حال اين مملكت بدبخت بايد گريست ! من در اثبات اسباب اين بدبختىهاى طولانى - كه همان جهل و نادانى است - كتابى نوشته ، در هفتصد صحيفه تمام كردهام . اگر خدايم به طبع و نشر آن توفيق كرامت فرمود ، يك جلد از آن را هم به شما خواهم فرستاد . پس از خواندن آن خواهيد دانست كه چه هنگامه است . »
بارى ، شام را خورديم ، سفره را برچيدند . قدرى از سرگذشت خود نقل كردند و از كل كار تجارت مصر و غيره پرسشها فرمودند . آنچه مىدانستم عرض كردم . ساعت به پنج رسيده بود ، رخصت بازگشت طلبيدم . فرمودند كالسكه حاضر كنند . در نهايت الحاح راضى نشدم . پس فانوسى روشن كردند . دو تن از نوكران را فرمودند كه مرا به منزل برسانند . برخاستم كه دستش را ببوسم مانع شدند . عرض كردم : « تاكنون هر صدمهاى كه در پى جستوجوى اسباب نقايص وطن به حقير وارد شده بود از فيض دريافت شرف حضور جنابعالى به كلى رفع شد و هر زخم لسانى كه از بعض ناكسان به دل ناتوانم رسيده بود ، از مرهم فرمايشات تسليتآميز شما بهبودى يافت . از اداى تشكر اين نعمت غيرمترقّبه عاجزم . اميدوارم كه به خواست خداى پس از اين - چنانكه فرموديد - اسباب اصلاح كارها فراهم آيد . »
گفت : « غصه نخور ، خداى كريم است . ان شاء الله خوب خواهد شد . اينقدر هست كه دعا كن حيات پسر از پدر طولانى [ تر ] باشد و اولاد هركسى بعد از پدر بميرد ! اين دعا را در حق عموم مىكنم نه تنها در حق يك نفر . »
فهميدم اشاره به كجاست . عرض كردم : « ان شاء الله ! »
پس خداحافظى كرده بيرون شدم .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٢٤