تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
دانستن اشعار عربيه است يا اين‌كه نياكانشان آن منصب را به ايشان به وراثت گذاشته‌اند ، يعنى از پدر و جد ، خائن دولت و ملت بوده‌اند و به سبب اين خيانت - كه اسلافشان در نظر دولت به خرج داده‌اند - بايد بيست كرور مردم ايران را زرخريد خودشان پندارند و آنان را از موجودات نشمارند . بارى ، هرگاه از اين هيئت وزراى بىدين كسى سؤال كند كه : آقايان وزرا ، هرگاه يكى از افراد ملت به جايى سفر كند در بازگشت البته چيزى كه از آن فايده‌اى باشد به هديه مىآورد ، شما سه‌بار به فرنگستان سفر كرديد و مبالغى پول مملكت را در آن راه خرج نموديد ، در مقابل آن‌همه رنج راه و مصارف زياد چه هديه و ارمغان به وطن و هموطنان خودتان آورديد ؟ ايشان كه چيزى نتوانند گفت ، بارى من خود بگويم ، معايب و مفاسد [ را ] ! ياد دارم وقتى يك هيئت از ملت ژاپون به عزم سياحت وارد خاك آلمان شد . روزى محض تماشا به كارخانهء توپ‌ريزى آن‌جا رفته ، بدون اين‌كه در دست قلم و كاغذى داشته باشند و آلمانيان را در حق خودشان بدگمان كنند ، هركدام رشته‌اى از نكات باريك آن صنعت را به خامهء انديشهء دوربين بر صحيفهء خاطر نقش كرده در بازگشت به وطن نيكبخت خودشان مثل آن ماشين را بىكم و زياد ساخته و از آن مقدار زيادى توپ‌ها پرداختند كه از توپ‌هاى آلمان هيچ فرقى نداشتند - بايد اين تفصيل را آن وقت در روزنامه‌ها شما هم خوانده باشيد . بيش از اين از اين مراتب فضل و دانش و غيرت مليه و حب وطن و پادشاه‌پرستى و ملت‌دوستى و ديانت و امانت اين وزراى بدانديش پست‌فطرت - كه تو به خدمتشان رسيدى - چه‌گويم ؟ من از بيم مكيدت آنان هرچه نوشته و حاضر كرده‌ام ، غير از تو و چند نفر ديگر از دوستان صميمى و ممتحن و مجرب خود ، به كس ديگر نشان نداده‌ام . چه به خوبى مىدانم كه اين خيالات در عصر حاضر سبب قتل و يا عزل صاحب خيال است و بس . » عرض كردم : « سركار ! چه حظى در عالم بهتر از اين تواند شد كه شخص در راه وطن‌پرستى كارى بكند كه موجب بقاى نام نيك او بشود ؟ بنده چنان مىدانم كه نام پرنس بسمارك ، وزير اعظم آلمان ، را هر طفل هشت ساله و هر پيرزن هشتاد ساله ، خواه دوست باشد و خواه دشمن ، تا ديرگاهى به احترام ياد خواهند نمود . هرچند كه از امير اتابك ميرزا تقى خان مرحوم از بدبختى وطن چيزى به يادگار نماند ، يعنى بدانديشان و