ميزان اعتدال رعايت نشود ، قوت يكى و ضعف ديگرى سبب ظهور خصومت و فساد شده به مزاج مملكت اختلال راه مىيابد . بالاخره دايرهء فساد وسعت يافته به مزاج دولت نيز ضعف و فتور عارض مىشود . اگرچه در اين حال تا پايان سن وقوف آن دولت پايدارى مىتواند بكند ولى پس از آن به قوهء هاضمه سستى و علت روى مىدهد . معده نيز به تدريج از كار مانده بالمره عاطل و باطل مىگردد .
آنوقت ، هرگونه عزت و افتخار آن هيئت اجتماعيه را بدرود گفته ، دولت از پاى برمىافتد و هر ناكس كه سبب وقوع اينحال پرملال شد تا قيامت هدف سهام لعن و نفرين عالمى گشته تاريخ نيز نام آن را در جرگ [ جرگهء ] اسامى خائنان و بدكاران ياد خواهد نمود .
بارى ، از اين تفاصيل معلوم شد چنانكه آدمى را در حالت انفراد سه دورهء حيات هست كه اول سن « نمو » ، دوم سن « وقوف » ، سوم سن « انحطاط » ، هر مملكت و دولت را نيز - كه عبارت از هيئت اجتماعيهء بشريهاند - بىكم و زياد همان سه دوره هست . ولى اينقدر هست كه مقتضيات هر يك از اين اطوار ثلاثه مغاير ملزومات آن ديگرى است . چنانكه آدمى در سن نمو محتاج تربيت پدر و پرورش مادر است ، هر دولتى نيز در آغاز ترتيب و تشكيل محتاج به تعصب و تعاون رجال مدير و با همت است كه پس از آن هر يك از افراد هيئت اجتماعيه هم به يارى فكرت دوربين بايد راه تحصيل معاشى براى خود پيدا كنند . دولتها نيز از ميان قوانين عدل و انصاف اسباب جمعآورى بده و مالياتى فراهم آورده به خزانه مىگذارند كه در هنگام لزوم در راه بقا و دوام رفاه و آسايش هيئت اجتماعيه صرف كنند و بدان وسيله انتظام حال عمومى را نگاه دارند .
چنانكه هر فردى از افراد بشر در سن نمو روزبهروز در ترقى است ، هر دولتى در آغاز ظهور و اواسط آن همه روزه متمايل به ترقيات است . از حيث مال و منال و شوكت و جلال پيش مىرود تا رسيدن به سن وقوف . هرگاه رفتارش تا آن زمان موافق احكام عدل و انصاف باشد و به اعتدال راه برود ، هر آينه ايام سن وقوف آن امتداد مىيابد و به عزت و افتخار زندگى مىكند - كه فرمودهاند « خير الامور اوسطها » - و در سن انحطاط نيز چنانكه آدمى را ضعف پيرى زبون و ناتوان داشته همه روزه حواس و قوايش روى به تنزل مىگذارد ، حالت اجتماعيه نيز به همان منوال است . در زمان انحطاط همه روزه به اركان آن سستى راه مىيابد ، يعنى حرارت و رطوبت غريزيهء آن - كه منشأ قوا و حواس است - روى به كاهش
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١١٨