منزلهء حواس و قوا هستند - به دست مؤيد سلطان و پادشاهى - كه به مثابهء نفس ناطقه است - محول گرديده ؛ عناصر و اركان اربعهء آن هم زمرهء علما ، وزرا ، تجار ، رعايا هستند . زمرهء علما نسبت به هيكل انسانى به جاى « خلط محمود » است ، يعنى خون كه فيض آن را به قلب صنوبرى - كه منبع روح حيوانى است - مىرساند . زيرا كه روح حيوانى خود جوهر لطيفى است كه از كمال لطافت در بدن بالذات نمىتواند جريان كند ، لاجرم خون - كه قوت جريانش معلوم است - او را با خود برداشته از مجراهاى بسيار باريك عروق گذرانيده به اعماق بدن منتهى مىكند تا فيض آن به تمامى اعضا و جوارح و اصل گردد ، به درجهاى كه بدن از جريان آن حيات يافته طراوت پيدا مىكند . علماى شريعت و حقيقت نيز علوم شريفه را - كه به مثابهء روح حيوانى در ابدان است - از مبدأ فيض بالذات يا بالواسطه حامل بوده آن را به زبان ملايم به عوام - كه به منزلهء بدن هيئت اجتماعيهاند - مىرساند . چنانكه بدن انسانى از روح حيوانى منتفع شده بدان زنده مىگردد ، آنان نيز از فيض علوم - كه به واسطهء زمرهء علما برايشان تلقين مىشود - از علم قوت مىيابند . و به سبب آن ايام بقا و دوامشان ممتد گشته به عزت و افتخار زندگانى مىنمايند .
لشكريان هم در بدن ملك در مقام « بلغم » تجار به جاى « صفرا » ، رعيت و دهقانان مشابه « سودا » هستند ، كه طبيعتشان خاكى است . اين اخلاط چهارگانه به كسر و انكسار از همديگر انتفاع مىيابند . چون اين اركان اربعه مدنى بالطبعاند ، لهذا اين معنى سبب صحت مزاج شده آنها خود نيز از كار و كردار يكديگر فايده مىبرند و از اين فايده آنان ، هم به مراتب انتظام هيئت اجتماعيه مىافزايد و هم مزاج دولت ، چنانچه شايد و بايد ، استقامت و قوام مىگيرد . پس واجب مىشود كه هميشه اين عناصر چهارگانه در حد اعتدال نگاه داشته شود تا از جهت كم و كيف يكى از آنها را به ديگرى غلبه و فزونى حاصل نيايد . هرگاه بدين نكته رعايت نشود ، به سبب اختلال اعتدال به صحت بدن فساد راه يافته انحراف در مزاج دولت پديد مىآيد .
گر يكى زين چهار شد غالب * جان شيرين برآيد از قالب
چنانكه گفتيم ، رعايا و دهقانان در طبيعت مملكت ، كه عبارت از هيئت اجتماعيهء يك ملت است ، به منزلهء « سودا » است . پس ، به طورى كه در فن طب و تشريح به درجهء ثبوت رسيده كه پس از هضم طعام هرگاه به معده غذايى وارد نشود ،