از نخستين اسباب هرجومرج مملكت ! بيچاره در آغاز كار سررشته را گم خواهد كرد .
هرگاه از اين وضع پريشان ، او خود نيز پريشان نشود هنر بزرگى كرده است . بههرحال ، در آن مورد وزير كارآگاه و صاحب عزمى لازم است كه جئوپوليتيك خارجه را اداره نموده همسايگان را فرصت ندهد كه به امور داخلهء مملكت ما پاى مداخله پيش گذارند .
تا پادشاه تازه دست و پاى خود را جمع كرده به امور مملكتدارى قيام فرمايد . »
گفت : « اين است وضع حاليه و آيندهء وطن ما - كه مجملى از مفصل آن گفته شد . ولى با اين همه گفتنىها بسيار است . اگر دفعهء ديگر بدينجا بياييد همه را در روى كاغذ خواهيد ديد . »
عرض كردم : « سركار ! مىگويند سبب عمدهء اين خرابىها و غفلت و بىخبرى و بىقانونى حضرات علماى ملتاند . ايشان دولت را نمىگذارند كه در مملكت خود به اجراى اصلاحات پردازد . »
گفت : « نه خير ! به حضرات علما بهتان مىگويند . گناه است كه كسى امثال اين اسنادات را به ايشان روا داند . تو خود ديدى كه من در قانون بيست و چهار فصل در خصوص وجوب احترام علماى ملت نوشتهام . اين معنى اختصاص به ايران ندارد .
رعايت حال علما و رؤساى روحانى در هر مملكت از لوازم امور سياسيه است و در هر جا احترام طبقهء جليلهء علما يكى از مهام امور مملكتدارى است . مقام علما خيلى بلند است . لهذا علماى ملت هيچ وقت به پادشاه نمىگويند كه بايد از حفظ عزت ملت و ثروت مملكت و سعادت سكنهء آن چشم بپوشى . مگر علما نمىخواهند كه وطنشان آباد و ملتشان آسوده باشند ؟ علماى ملت چهگونه راضى نتوانند شد كه عموم مخلوق حضرت خالق در حقوق داراى مساوات باشند ؟ مگر علما نمىدانند كه قانون به جز از اجراى احكام شريعت چيزى ديگر نيست ؟ شريعت اصل قانون است . معناى هر دو كلمه عبارت از اجراى عدالت است به طور مساوات . اگر كسى بگويد كه « من چهسان راضى توانم شد كه با نوكر خود در حقوق مساوى باشم ؟ اين معنى سبب كاهش احترام و اعتبار من است » مىگويم آنچنان شخص با كسانى حشر مىشود كه بيعت خودشان را شكسته از امر خدا روگردانيدند . مگر علما راضى نمىشوند كه رعيت ماليات دولت را خود آورده تسليم كند ، ديگر مأمور بىمروت و ظالمى به سر آنان نرود كه براى يك صد تومان ماليات پنجاه تومان بيشتر به عنوان مداخل يا خدمتانه از ايشان بگيرد ، وانگهى به ضرب چوب ؟ علما چهگونه راضى نتوانند شد كه هر يك از وراث ارث خود را از ميراث پدر و مادر موافق حكم خدا و شرع پيغمبر بگيرد ؟ حضرات علما نمىدانند كه وظيفه و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١١١