گفتم : « اين همه گنجينهء پر جواهر گرانبها را - كه در جمعآورى آن چندين رنج برده و عمرى تلف كردهايد - با اين حال كه در اين مخزن پنهان از انظار و محبوس ماندهاند ، براى سعادت ايران و استفادهء ايرانيان ، چه منفعتى حاصل تواند شد ؟ »
از شنيدن اين سخنها آهى چنان سخت از ته دل كشيد كه من بر خود لرزيدم . بعد گفت : « عزيز من ! چه خاك بر سر خود كنم ؟ كسى در پيشرفت اين مقاصد مقدس با من دمساز و همآواز نيست . مدتها در پى فرصت گشته ، بعضى از اين مطالب را در تنهايى در نظر پادشاه جلوه مىدهم و خاطر همايونى را به اجراى آنها متمايل كرده به نفاذ آن حكم صادر مىكنم . ولى از اين حكم چهار نفر مسرورند و چهل تن دلگير . آن چهل نفر ، به هر وسيلهاى كه هست ، مانع از اجراى آن حكم مىشوند و به هزارگونه دمدمه و افسون امر را مشتبه كرده طبع پادشاه را از آن منصرف مىسازند و حكمى كه هنوز مركبش نخشكيده چون بخارى ، كه از آب گرم متصاعد است ، بالا رفته جزء هوا مىشود ، ديگر به جاى خود برنمىگردد . پادشاه نيز گاهى در ييلاق و گاهى در شكار است و غالبا كه در شهر تشريف دارند هفتهها از حرمخانه بيرون نمىآيند ؛ آنوقت وزراى بىهنر و بىغيرت - كه به جز چاپلوسى و مزاجگويى علمى ندارند - در خلوت بار حضور مىيابند كارشان را مىسازند . »
گفتم : « به آنان از اصلاح كار چه ضرر مترتب تواند شد ؟ »
گفت : « هيچ ! مىترسند آن وقت كارها را به كاردانان بسپارند و اينان در كنار بمانند .
چه ، بهرهاى كه از آيين وزارت و حكومت دارند همانا پيوند كردن دو سخن دروغ به همديگر است كه شعرش نام گذاشتهاند . بعضى به واسطهء آن سخنان به هم پيوسته پادشاه را به آسمان برده معراج مىدهند . برخى هم دارا و اسكندر را از گور درآورده تفنگ به دوشش داده به قراولى و دربانى درگاه سلطنت وامىدارند . زمرهاى نيز در عدالت نوشيروان و در زهد و تقوى ثانى اباذر و سلماناش مىشمارند و فرقهاى از آن بىآزرمان نيز خرس كشتن پادشاه را در جنگل رديف ضربت اسد الله الغالب در روز خندق مىنگارند . ايمپراتور آلمان همه ساله صد برابر پادشاه ايران در شكار ، چرنده و پرنده و درنده به تير مىزند اما هيچ يك از شعراى آلمان در ستايش تير و كمان آن قصيدهاى نمىسرايند ، چه مىدانند كه مشتبه نمىشود . گروهى نيز كه در نثرنگارى دستى دارند ، سفر فرنگستان او را از مسافرت پسر فيليپ ، كه كمر تسخير جهان بسته بود ، بالاتر گرفته ملاقات او را با ملكهء انگلستان همرنگ داستان بلقيس و سليمان جلوه مىدهند و آن بيچاره را بدين سخنان كه از معنى بسى دورند فريفته به خود مشغول
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٠٩