گفت : « آقام هميشه به وزراى بىعلم لعنت مىكند . آنها واقعا بىعلم چهطور وزارت مىكنند ؟ هرگاه ملايى ، عمامه به سر و ردايى دربر ، بالاى منبرى رود و يك نفر بيايد از او مسألهاى بپرسد اگر نتواند جواب صواب بگويد ، البته خجالت خواهد كشيد ؛ چنان نيست ؟ از وزير بىعلم نيز هرگاه چيزى بپرسند و نداند ، معلوم است كه در ميان خلق شرمنده خواهد شد . »
خيلى از هوش و ذكاوت اين طفل تعجب نموده دعايش كردم .
گفتم : « آفرين ، آفرين ! من هم دعا مىكنم كه تو وزير با علم و دانش بشوى . افسوس كه من آن زمان را نخواهم ديد ، عمرم وفا نمىكند . ولى ان شاء الله اولاد ما آن زمان نيكبختى را دريافته ، از سعادت ايام وزارت چون تو وزير دانشمندى بهرهمند خواهند شد . »
گفت : « مگر شما چند سال داريد ؟ »
گفتم : « بيست و نه ! »
گفت : « اگر من عالم شدم و خوب تحصيل كردم ، در پنجاه سالگى وزير توانم شد .
حالا دوازده سال دارم و سى و هشت سال بعد از اين . . . »
ديدم با انگشتان مشغول حساب است . پس از اندكى تأمل سربرآورد و گفت : « آن وقت شما تمام شصت و هفت سال خواهيد داشت . مترسيد ! مترسيد ! آدم هست كه نود سال و صد سال عمر دارد . آقام حالا شصت سال دارد ، بىعينك مىنويسد . »
گفتم : « خداوندا ! اين طفل را حفظ فرما ! اطفال ايران ذكاوت مخصوصى دارند كه سرشتى است . ولى چه فايده ! خانهء غفلت خراب بشود . افسوس ! افسوس ! »
ديدم وقت مىگذرد ، از وجود محترم خبرى نشد . بىاذن صاحبخانه رفتن هم منافى مراسم ادب است . يك چاى ديگر هم خواستم ؛ آوردند ، خوردم . پس برخاسته تجديد وضو كردم كه نماز را ادا كنم و از روش كار معلومم شد كه شب را بايد در اينجا بمانم .
بارى ، نماز را خوانده دوباره سر ميز مطالعه رفتم . از خواندن آن كتابها چندان مشعوفام كه در پوست خود نمىگنجم . كوتك [ كتك ] كارى وزير جنگ و غارت شدن ساعت و عبا و آنهمه دشنامهاى غليظ ، همه از خاطرم محو شد . با خود مىگفتم كه « هرگاه من اين وجود محترم را نديده ، با آن حال فلاكت از اين شهر مىرفتم ، هر آينه غصه مرگ مىشدم . »
خلاصه ، نيم ساعت به غروب مانده ، ديدم وجود محترم با لباس رسمى از در درآمد .
اينقدر گفت كه : « ببخشيد ، وقت تنگ است ! نماز را ادا كرده ، بيايم . »
رفت . بانگ اذان بلند شده بود . از در داخل گشت . لباس را عوض كرده خرقهء ترمهء
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٠٧