در نهاد اين مشتى آب و گل كه آدميش نام است ، چگونه اينهمه قدرت و قوت مادى و معنوى را خلق فرموده ! از اين معنى به مراتب توحيدم افزود و با زبان دل تسبيح و تقديس نمودم . من در اين حالت استغراق بودم كه ناگاه پيشخدمت داخل اتاق شد ، گفت :
« بسم الله بفرماييد ! ناهار حاضر است ! »
گفتم : « برادر عزيز ! من از لذت مطالعه سيرم و نمىتوانم از اين غذاى روحانى به غذاى جسمانى پردازم . شما تنها يك استكان چاى با يك لقمه نان و پنير بدينجا بياوريد .
اما چيز ديگر نباشد . »
گفت : « به من فرمودهاند به هرچه رأى شما باشد و فرمايش رود ، اطاعت كنم . حالا بىكم و زياد به هرچه فرمودهايد اطاعت خواهم كرد . آسوده باشيد ! »
رفت لقمه نانى با يك پارچه پنير و يك استكان چاى آورد .
و آن پسر كوچك ، كه صبحى با پيشخدمت به حال ما گريه مىكردند ، نيز نزد من آمده با كمال ادب سلام داد . پيشخدمت رفت و طفل بنشست و كتاب مصورى بود به تماشاى آن مشغول شد تا من چاى را خوردم . آنگاه در نهايت شرم ، كه از آنگونه اطفال مؤدب درخور است ، از من پرسيد كه : « شما با آقام چرا گريه كرديد و ما را هم به گريه درآورديد ؟ »
گفتم : « چنان مقتضى شد . »
گفت : « نه ، توقع دارم سبب آن را بيان فرماييد ! چون رفته به مادرم گفتم ، فرمود از شما بپرسم . »
گفتم : « بهتر است كه از خود آقات بپرسى ! »
گفت : « آقام به ما نمىگويد و به نزد ما كمتر مىآيد . هر وقت در خانه باشد ، توى همين اتاق نشسته مشغول خواندن است و نوشتن . »
گفتم : « پس من بگويم . آقات يك دهكدهاى دارد ، « ايران آباد » نام . در آنجا ناخوشى ظهور كرده ما نيز به حال ساكنان آن ده گريه مىكرديم . » پرسيدم : « به مكتب مىروى ؟ »
گفت : « بلى به دار الفنون ناصرى مىروم . »
گفتم : « سعى كن ان شاء الله وزير خواهى شد . »
گفت : « هرگاه علم كامل داشته باشم ، البته خواهم شد . »
گفتم : « هرگاه علم نداشته باشى وزير نخواهى شد ؟ »
گفت : « نه ، خدا نكند ! »
گفتم : « چرا ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٠٦