تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
به نيل آن سعادت قادر نيستند ، هرچند كه در پى تحصيل آن باشند . اما در صورت هيئت اجتماعيه سبب احياى آن‌هاست و بركات عمومى از آن حاصل مىآيد . ابناى وطن نيز بايد به خاك وطن بيش از محبت اولاد دلبستگى داشته باشند و به قدرى كه به حفظ مذهب مكلف‌اند بايد به همان پايه حفظ وطن را نيز واجب شمارند ، تا امر مقدس « حب الوطن من الايمان » را كار بسته باشند . حال مىبينيم كه براى استدامت اين سعادت و حفظ نواميس شريعت و اطوار قوميت و آيين اسلاميت و ثروت و حيات عمومى وطن ، لشكر لازم است و مهمات لشكر لازم است ، توپ لازم است ، تفنگ لازم است ، عدل و انتظام لازم است . ولى بدبختانه مىبينيم كه در وطن عزيز امروز از اسباب دفاع دشمن به جز آه گرم و اشك سرد غيرتمندان ملت چيزى ديده نمىشود ، يعنى نيست كه ديده شود . در مملكتى بدين قدمت و وسعت ، نه براى تعليم و تربيت اولاد وطن مكتبى هست و نه دواير صحيه . نه قانونى كه حدود حقوق سكنه بدان معين گردد و نه نامى از علوم و فنون متداوله در ميان است . » وجود محترم از شدت تأثرات من بر خود مىلرزيد و گاه دست تأسف به زانو مىزد . و گاه از ته‌دل آه مىكشيد . گفتم : « تقصير من بدبخت چه بود كه به سبب پرسيدن اسباب اين وضع ناگوار ، به علاوهء شنيدن دشنام‌هاى غليظ كه در عمر خود نشنيده بودم ، چندانم بزنند كه سه روز بسترى شوم ؟ » در اين‌جا رقت گلوگيرم شد ، بىاختيار گريه‌ام دست داد ، به هاىهاى گريستم . وجود محترم نيز سخت‌تر از من به گريه درآمد . در آن حال دوردست مهر خود را به گردن من حمايل كرده ، در نهايت مهربانى به بركشيد . از سر و چشمم بوسيده ، گريه‌كنان دست مرا گرفت و گفت : « با من بيا ! » ديدم در پشت در پيشخدمت و يك جوان ده دوازده ساله نيز دستمال در دست به حالت ما گريه مىكنند . اما چنان معلومم شد كه آنان از اصل مطلب خبر ندارند و از گريهء ما به رقت آمده مىگريند . بارى ، از يكى دو اتاق گذشتيم ؛ وجود محترم دم در اتاق سوم ايستاده ، كليدى از جيب درآورده بازكرد . ديدم اتاق كتابخانه است كه دور تا دور كتاب‌ها را به ترتيب بسيار خوب