تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
روى آن وجود محترم و شمايل مردى و شيرينىاش ، تمامى كدورت‌هاى گذشته از من بدرود نمود . از ته قلب سلام گفتم . به كمال گشاده‌رويى و مهربانى جواب داده گفتند : « بسم الله بفرماييد ! » من هم روى فرش نشستم . فرمودند : « پيش بياييد ! » صندلى را ، كه در پهلويشان بود ، نشان داده به اصرار تمام در آن‌جايم نشاندند . پس از احوال‌پرسى و اداى مراسم خوش‌آمدى ، پرسيدند : « نام تو ابراهيم بيگ است ؟ » عرض كردم : « بلى ! » گفت : « هواى مصر خيلى گرم است ، در اين مدت طولانى چه‌طور در آن‌جا زندگانى مىكنيد ؟ شنيده‌ام كه ساليان دراز است در آن‌جا سكنا داريد . » عرض كردم : « همهء سختىها به عادت آسان مىشود . ما هم به آب و هواى آن‌جا عادت كرده‌ايم . » فرمودند : « بلى . بلى . هرچيز به عادت است . » فرمودند : « شنيدم كه ديروز يكى از بزرگان در حق تو خيلى ستم‌ها كرده و بىاحترامى نموده است . راستى خيلى متأسف شدم . افسوس‌ها خوردم . چه مىتوان كرد ؟ بايد سوخت و ساخت . حيف صد حيف ! جان شما سلامت باشد . خداى به ايشان هم انصاف بدهد . حقيقت من هم دلم خواست كه با شما صحبتى كرده معلوم كنم كه مقصود شما از اين گفت‌وگوها چيست و چه مىخواهيد و براى چه به ايران آمديد ؟ در نظر شما عيب ايران ما چه چيز است ؟ شايد شما هم سهو كرده باشيد . » عرض كردم : « بنده را از اين سفر مقصودى به جز از زيارت و سياحت خاك پاك وطن نبود . اما اول اين يكى را عرض بكنم كه مراتب تعصب خانوادهء ما در باب وطن‌دوستى در خطهء مصر ضرب المثل است . آرى ، ما خاك ايران را از جان گرامىتر مىدانيم ، زيرا كه وطن مقدس ما و محل نشو و نماى گذشتگان ما و مدفن نياكان ماست . در خاك مصر - كه دور تر از اين مملكت پاك است - از عدم انتظام كارهاى وطن و ناراستى ابناى وطن و غفلت بزرگان و تعديات ايشان بر ضعفا و زيردستان خيلى سخنان ناملايم شنيده از شدت حب وطن باور كردن نمىخواستم . تا اين‌كه در دل خود قرار دادم كه رفته به رأى العين ببينم . هواى جوانى نيز به سرم زد ، بىمحابا رخت سفر بربستم و از آغاز ورود به سرحد تا وصول بدين شهر پايتخت بر هرچه گذشتم بدبختانه ديدم كه آن‌چه مدعيان مىگفتند همه راست است ، از محسنات چيزى در ميان نيست . با خود قرار دادم كه از