شرمندهام . چه فايده كه همه مثل من و بدتر از من هستند ؟ تماما در يك فكر و عقيده ، ميدان خيالاتشان محدود و فكرشان تنها به يك نقطه مصروف است . اگر من از آغاز خيال شما را از ملاقات اين ناكسان فهميده بودم ، ابدا نمىگذاشتم كه پيش آنان به روى ، بلكه تو را به وجود محترمى دلالت مىكردم كه جوهر مردمى و انسانيت و معناى اصلى غيرت و حب وطن است . آب و گل پاكش به حب ملت سرشته ، در صحيفهء دل به جز نام وطن و مهر وطن چيزى ننبشته . آن رب النوع وطنپرستان با تو همدرد است . من در پاداش اين رنج ، كه در سر حب وطن تو را رسيده ، به گنجى تو را رهبرى كنم كه از ناملايمات آنچه تاكنون بر تو گذشته ، همه را فراموش كنى . من حالا خدمت آن بزرگوار مىرسم و اسباب آن را فراهم مىآورم كه تو را احضار كرده ، جامهاى سرشار از آب حوض كوثر غيرتش به تو پيمايد كه تشنگى تو را فرونشاند . »
پرسيد كه : « احوالت اكنون چهطور است ؟ »
گفتم : « باكى نيست . اينها همه مىگذرد ، هنوز اول عشق است . »
بارى ، چاى حاضر شده بود ، خورديم . قدرى همصحبت شد . حاجى خان اندكى هم با يوسف عمو شوخى و ملاطفت كرد . پس ما را وداع نمود و رفت .
فردا طرف ظهرى ، ديدم يك نفر از دالاندار نام و منزل مرا مىپرسد . نشان دادند ، آمد . در نهايت ادب سلام كرد و گفت : « شما را از جايى مىخواهند ، خواهش كردند كه هرگاه فرصت داشته باشيد بدانجا تشريف بياوريد . و نشانهاش اين است كه حاجى خان به شما چيزى وعده كرده است ! »
فورا فهميدم كه نقل كجاست . گفتم : « شما قدرى بنشينيد تا بنده بيايم . »
بىدرنگ به بازار رفته عبايى به چهار تومان خريدم . به منزل برگشته گفتم : « برويم ! »
القصه ، به راه افتاديم . پس از اندكى طى مسافت رفيق گفت : « ميل داريد به « ترامواى » سوار شويم ؟ »
گفتم : « نه ! سياحتكنان بهتر است . »
تا رسيديم به در خانهء عمارت بزرگى كه شكوه آن نمونهاى از عظمت صاحبخانه بود . از در داخل شديم . ديدم باغچهء بسيار مزينى است مشحون به انواع گلهاى رنگارنگ . جمعيتى از خدم و حشم هر يك به كار خود مشغول و كسى را با كسى كارى نيست . از پلهها بالا شده ، به طبقهء دوم عمارت رسيده از تالار بزرگى گذشتيم . خادمى در دم اتاقى ايستاده بود . پرده را بلند كرد . ديدم شخصى در بالاى صندلى نشسته ، كه آثار بزرگى و نجابت از جبين پاكش نمايان و گويى ملكى در لباس انسان است . به محض ديدن
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٠٠