مىدارد ، از كتاب شعر يا خواننده و سازنده حاضر كنيد كه دلش خوش شود . »
يوسف عمو گفت : « كتاب تاريخ نادرى را بيشتر دوست مىدارد . »
حكيم خنديد ، اين را به سادگى يوسف عمو حمل كرد . حكيم گفت : « قدرى جوهر نعنا بگيريد ، چايى هم حاضر كنند ، دو سه قطره به چاى داخل كرده بدهيد بخورد ! »
دو شيشه شربت ديگر نوشت كه از دواخانه بگيرند : « در هر دو ساعت ، نيم فنجان قهوه به خوردش بدهيد . ديگر به خواست خداوندى حكيم فلان لازم نخواهد شد . هر گاه لازم آمد ، خبر دهيد بازمىآيم . خداحافظ ! »
مشهدى حسن پنج قران به حكيم داد . خود نيز رفت دواها را گرفت و آورد . من هم در ميان آن گيرودار هى به مشهدى حسن اشاره مىكردم كه مطلب را از يوسف عمو پنهان دارد . ناگاه به خاطرم آمد كه بيچاره مشهدى حسن ناهار نيز نخورده است . عذر خواستم .
گفت : « نقلى نيست ، جان شما سلامت باشد . »
يوسف عمو از من پرسيد كه : « تو خود كجا ناهار خوردى ! »
گفتم : « من در جاى ديگر خوردم . »
ديدم مشهدى حسن مىخندد .
بارى ، از صدمهء آن واقعه تا دو سه روز نتوانستم از منزل بيرون روم . روز چهارم ديدم حاجى خان به عيادت من مىآيد اما غلامعلى آشپز او ، كه معلوم است به خلاف سابق لباس تازه پوشيده كلاه تخممرغى نو در سر و قمه در كمر و قباى ماهوت دربر ، پشتسر حاجى خان است . چون مرا زرد و ضعيف ديد گفت : « درد نباشد ؟ چه خبر است ؟ امروز مشهدى حسن تفصيل را به من گفت . »
ديگر نگذاشتم سخن را به پايان آرد ، چه ترسيدم يوسف عمو خبردار شود . گفتم :
« عمو جان شما زود سماور را آتش كنيد . »
او رفت . حاجى خان گفت : « فلان كس ! اين چه بلاى بزرگى بود به سر تو آمد ؟ »
گفتم : « گذشته است ، ديگر شدنى شد . »
گفت : « چه بار گذاشتى كه اينهمه تو را زدند ؟ »
تفصيل را گفتم .
تعجب كرد كه : « تو ديوانه شدهاى . در اين مملكت در پيش وزير جنگى كه در تكبر و تجبر از فرعون و شداد خود را بالاتر مىداند ، اينگونه صحبتها را مىتوان كرد ؟ اينان به جز از چاپيدن مملكت و خيانت كردن به دولت و ملت از ساير اوضاع زمان به هيچ چيزى آگاهى ندارند . من از عنوان خانى كه بر خود بستهام خيلى سرافكندهام و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 99
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٩٩