گفتم : « هيچ ندارم ! »
گفت : « ساعت را درآر ! »
هرچه خواستم ساعت را درآرم دستم مىلرزيد ، نتوانستم . مشهدى حسن جيبم را پاره كرده و درآورد . با زنجير به فراشان سپرد . دست از ما بازداشته مشغول تعيين قيمت ساعت و تقسيم آن شدند . ما از ميان به در شديم . در بيرون خانه ملتفت شدم كه سرم برهنه است و عبا در دوشم نيست . گفتم : « برادر گيرم كه بىعبا راه مىتوان رفت ، اما سر برهنه كه نمىشود ! »
مشهدى حسن به فراش ديگر يك قران وعده كرد . رفت كلاه را درآورد و قران را گرفت . حالا نوبت قراولان شد ، آنان هم چيزى مىخواستند . نمىدانم مشهدى حسن چه داد ، رد شديم . افتان و خيزان با تن كوفته و ديدهء گريان ، در حالى كه پاى رفتن نداشتم ، راه منزل پيش گرفتم و در راه به مشهدى حسن التماس كردم كه از سرگذشت من به يوسف عمو خبر ندهد . به منزل رسيديم ، يوسف عمو تا مرا ديد به وحشت تمام پيش دويد كه : « اى واى ! تو را چه رسيده ؟ سركار بيگ ! بگو چرا رنگت پريده و تنت مىلرزد ؟ »
گفتم : « حالت جواب ندارم . بستر و بالينى بيار ! »
آورد . من بيهوش افتادم . وقتى به هوش آمدم ديدم كه روشنى چراغ هست . چند تن دور مرا گرفتهاند و شخصى نيز نبضم را در دست دارد و دست ديگر را به پيشانى من گذاشته . فهميدم كه حكيم است .
حكيم از من پرسيد : « چه طورى ؟ كجات درد مىكند ؟ »
گفتم : « هيچجا . »
روى به طرف يوسف عمو كرده گفت : « واهمه مكن ! به خداى هيچ باكى ندارد . »
ديدم يوسف عمو گريان است ، مىگويد : « امان ، دخيلام حكيمباشى ! من ديگر پيش مادر اين نمىتوانم بروم . بايد خود را بكشم ! »
باز حكيم گفت : « بندهء خدا ! قسم خوردم هيچ چيزى ندارد . قدرى دلش در تشويش و اضطراب است . اين هم به سبب كدورتى است كه بر او ناگهانى روى داده است . نقلى نيست مىگذرد . اگر عادت دارد قدرى كونياك [ كنياك ] يا شراب كهنه بدهيد ، بخورد ، راحت مىشود . »
يوسف عمو گفت : « تاكنون نخورده ، اگر لازم است ، بايد داد ، چاره نيست . »
گفتم : « خداى قسمت نكند . اگر بميرم نمىخورم . من بيمار نيستم ، عمو جان مترس ! »
يك نيمخيز شدم . حكيم گفت : « به چيزى مشغولش داريد ، هر چيزى را كه دوست
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٩٨