نظر چون قرص مه را كرد تاراج * بنان شب فلك را كرد محتاج
و آنچنان رطوبت از مزاج ساكنان آنديار كم شد كه موئى از مزرع اندام خطائيان نميرست و خشكى ايام به جائى رسيد كه سبزه خط گلرخان از فراق تازهروئى چون كاكل خوبان خطائى در پيچوتاب و لعل بدخشان از غم آب به خون جگر رو سرخ كردى و ديدهء دل صدف عمان در آرزوى قطرات باران آب مرواريد « 1 » آوردى موكلين سحاب اگر به تازيانه برق آتشبار به هزار شكنجه و آزار جلود سحاب را به ضرب مجلده « 2 » آتشبار شفقى ميكردند نداى نم از دم يم برنمىآيد .
نشان از ابر و باران آنچنان رفت * كه گوئى برج آبى « 3 » ز آسمان رفت
هوا گر كهنه ابرى جلوه مىداد * بدى بىآب همچون كاغذ باد
در آن ويرانه شهر بىسر و بن * نماند از رستنيها غير ناخن
در آن دشت آنقدر تخمى كه افتاد * همه يك جا شد و يك نخل برداد
تعالى اللّه زهى نخل برومند * كه بر چندين ولايت سايه افكند
كدامين نخل نخل قحطى عام * كه برگ اوست بىبرگ « 4 » ايام
و به غير اشك خونفتان آبى از سرچشمه عيون جارى نبود و بدون عصا و كشكول آه و ناله احدى گدايان را دستگيرى نمىنمود و مردمان از تابش آتش جوع در تابه سينه بكباب دل و بريان جگر قناعت نمودندى و به جهت ساتر عورت و كثرت و غلبه ضعف بر قوت پلكهاى ديده خود را از هم نگشودندى چون رعاياى بدن دست از زراعت حيات برداشتند و روساء اعضا بهجهت تحصيل قوت لايموت بدون اينكه ذخيره قوتى به شهرستان بدن كمان برده باشند چشم از عرض و بازديد قلعه بدن
هامش
( 1 ) - بيمارى چشم كه امروز آن راCataractمىنامند .
( 2 ) - در متن جلده آمده است كه به مجلده بمعنى شلاق چرمى تصحيح گرديد .
( 3 ) - برج آبى : سرطان و عقرب و حوت ( آنندراج )
( 4 ) - برگ بمعنى توشه زندگى