فراخى در آن مرز و كشور مخواه * كه دلتنگ باشد رعيت ز شاه « 1 »
از راه عسرت و پريشانى بايشان ملحق مىشدهاند و ايشان را همه مستمال كرده مبلغى ميداده از خود ميساختهاند لهذا رفتهرفته لشكر در آن طرف جمعيت كرده پيش مىبرند و احدى از طرف شاه به جنگ و جدال ايشان نمىپرداخته و اگر جمعى از خاصان فرصت كرده حقيقت اين مراتب را به شاه عرض ميكردهاند :
سكندر گفت با خاقان چينى * كه شاهى نبود ار عاطل نشينى
شاه بگفته ايشان ملتفت نشده به عيش و نشاط مشغول بوده قول ايشان را حمل بر كذب مىنمايند تا اينكه از اطراف و اكناف جمعيت بيكران بر سر آن مردان شده وقتى خبردار ميگردند كه قريب به صد هزار كس داخل به شهر ميشوند « 2 » و چون وزرا از اينمعنى اطلاع مىيابند به مقتضاء « الخائن خائف » قرار بر فرار داده هريك به طرفى گريزان ميشوند و آن جماعت بيكمرتبه داخل دار السلطنه شده رو به خانه پادشاه ميگذارند و چون شاه بر اين احوال اطلاع و وزراء گريزان يافته خود را در فيلبند حيرت مات مىيابد فرزين عقلش چنان تجويز مىكند كه پياده گريزان گرديده به طرف عمارتى كه متصل به كوهى بوده رود و خواجهسرائى مانند بخت سياهش بدنبال افتاده به آن طرف روان ميشوند « 3 » و چون فرياد و فغان مردمان به گوشش ميرسد طاقتش طاق شده نخل صبرش از پا درمىآيد و چرخ كجرفتار با سماع اين نوا هوشش ميربايد كه :
هامش
( 1 ) - در متن اصلى مصرع اول : « فراخى از آن شهر و لشكر مخواه » نوشته شده در بالا به صورتى كه در ديوان سعدى آمده است تصحيح گرديد .
( 2 ) - در اثر خيانت خواجه « تسو هوا چون »Tsao Hua - Chunيكى از دروازههاى شهر پكن ( دروازهChang Yi) به روى سربازان لى گشوده شد و آنان به داخل شهر راه يافتند .
( 3 ) - امپراطور كه قصد فرار داشت چون دروازههاى كاخ سلطنتى به اشغال دشمن افتاده بود و تلاش را بىفايده ديد لباس سلطنتى را از تن بيرون كرده و همراه خواجه اولWang Cheng - ngenبه تپه مى( Mei Shan )يا تپه درخشان پناه برد . ( كرديه . كتاب ياد شده .
جلد سوم . ص 86 )